پنجشنبه، مهر ۲۹

امروز،  پنج شنبه بیست و نهم ِ مهرماه ِ هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی، حدودای ساعت 10 صبح،  توو یکی از ایستگاه های اتوبوس ِ سطح شهر، دختربچه ی بامزه ی موفرفری ِ سه چهار ساله ایی، یه بطری ِ نیم لیتری ِ آب معدنی رو روی زمین خالی می کنه. مادر ِ موفرفری دستش رو محکم به سمت خودش می کشه -جوری که من با خودم می گم الآنه که دست ِ موفرفری از کتف کنده بشه-  مادره سرش رو به کله ی کوچولوی موفرفری نزدیک می کنه و توو گوشش می گه: بزنم تو دهنت؟


چهارشنبه، مهر ۲۸

من خوبم

الآن که دارم اینها را می نویسم پنجره ی اتاقم دارد می لرزد چون پسر ِ معتاد ِ نکبت ِ همسایه صدای ضبط ماشینش را تا آخر بلند کرده.


از دانشگاه که آمدم خانه دلم می خواست بخوابم اما خوابم نبرد. این شد که رفتم یک مشت تخمه ژاپنی و یک تیکه لواشک و یک لیوان شیرکاکائو برداشتم آوردم توی اتاقم که هم بخورم و هم کار کنم، ترجمه کنم. دیروز دختر دایی ِ پریا زنگ زد، گفت بیست صفحه ترجمه دارد و صفحه ایی هم 2000 تومان می دهد. بدجوری بهم برخورد. بهش گفتم نسیم جون، می دونی آخرین ترجمه ایی که گرفتم صفحه ایی چقدر بود؟ 10 تومن! بعدشم، شما تا حالا دو خط ترجمه کردی ببینی چقدر سخته؟ بعد هم خیلی سرد خداحافظی کردم. الآن از حرف هایی که بهش زدم پشیمانم. اول اینکه برای ترجمه ی فارسی به انگلیسی 10 تومان گرفتم نه ترجمه انگلیسی به فارسی. بعد هم نباید می گفتم شما می دونی ترجمه کردن چقدر سخته؟ دختره لابد با خودش فکر کرده من چقدر "مجبورم" کار کنم. مجبورم؟ نیستم؟ هستم؟ هستم دیگه! بابا و مامان از این کار من دل خوشی ندارند. بابا می گوید مگه من واسه تو چی کم گذاشتم؟ خدایا، باباها همه شان همینطورند. تا اولین رگه های استقلال طلبی مالی را تو بچه هاشان -خصوصا دخترهاشان- می بینند فوری این حرف به ذهنشان می رسد: مگه من چی براش کم گذاشتم؟ مامان هم که در این زمینه منطقی تر از بابا فکر می کند و به عنوان یک زن خانه دار، خوب می داند طعم استقلال مالی چقدر باید شیرین باشد، هر وقت مرا می بیند که پشت کامپیوتر نشسته ام و چشم دوخته ام به صفحه ی سفید ورد و تند و تند تایپ می کنم جیغش در می آید که کور کردی خودت رو دختر! خب خودم هم از ترجمه کردن خوشم نمی آید، اما چاره ایی ندارم، از اینکه تو این سن بخواهم از مامی و ددی پول بگیرم خیلی خیلی بدم می آید. الکی که نیست، یک ماه دیگر بیست و سه سالم تمام می شود. وقتی که دانشگاهم تمام شد و وقت کافی پیدا کردم، می روم دنبال یک کار درست و حسابی (راستش را بخواهید خودم هم دقیقا نمی دانم منظورم از کار درست و حسابی  چیست).

شنبه، مهر ۲۴

به نسترن گفتم ببین، اینجوری که نمی شود. نمی شود همیشه یک : ) روی لب های کوفتی ِ آدم باشد.

این روزها یا پاچه گرفته ام یا پاچه ام را گرفته اند. من حالم خوب نیست، درد دارم، اینجا، تو کمرم. به آقایی که داروها را تحویل می داد گفتم پروفن می خواهم. گفت چرا مفنامیک اسید نمی خوری؟ گفتم برای خودم نیست، پدرم کمردرد دارد. گفت چرا مدافناک نمی خورن؟ گفتم آقا، لطفا یک بسته پروفن بهم بدهید، خواهش می کنم. بسته پروفن را از توی دست مرد قاپیدم. در آن لحظه عاشق آن اسمارتیزهای روکش دار  صورتی بودم، هر چند می دانم همین ها یک روزی سرطانی ام می کنند، سرطان معده، اووووف! 
اینجا نسشته بودم، اینجا. زیر این درخت انبوه که اسمش را بلد نیستم، باید از بابا بپرسم. این پسره اسمش چی بود؟ امین؟ از جلوم رد شد. ازش بدم می آید. نامزد ِ دوست من بود. بعد عاشق یکی دیگر شد و برای اینکه دوست من را از خودش دلزده کند روش سیفون کشید. پروفن دارد اثر می کند اما من سردم است. به نسترن می گویم دست هام رو بگیر، محکم. نسی دست هام را می گیرد اما شل و ول. جان به تن ندارد این دختر. به فاطی می گویم تو بیا، تو دستم رو بگیر؛ تو زورت بیشتره. فاطی دستم را می گیردو یک چیزی توی دلم تکان می خورد. آخ. باید بروم خانه. به فاطی می گویم زنگ بزن به آژانس دانشگاه. زنگ می زند می گویند ماشین ندارند. می گویم شت. به جهنم که ندارند. آخ. دلم. فاطی یک لیوان آب برام میاری؟ یک پروفن دیگر برای توی راه. پری مرا تا خانه می برد. خودم را پرت می کنم روی تخت و مامان می گوید برات دم کرده بابونه بیارم؟ می گویم نه مامان. دو تا پروفن خوردم. می گوید دختر پروفن خطرناکه. می گم مامان، می دونی، امروز دلم می خواست یکی از استادامو بکشم. ببین، به من گفته واسه روش تحقیق درباره وجه رمانتیک اشعار الیوت تحقیق کنم. ببین مامان، الیوت کار هر کسی نیس. کار خود این استاد کوفتی هم نیست. ببین مامان، الیوت از رمانتیک ها بدش می آمده، خب؟ اصلا متنفر بوده ازشون. حالا منتقدها میگن خودش هم یک جورهایی رمانتیک بوده. خدایا، باید رمانتیک ها را خوب بخونم، بعد الیوت رو خوب بخونم، بعد فکر کنم کجای الیوت رمانتیک بوده. می بینی مامان، سخته... وقت ندارم مامان. مامان نمی داند الیوت کیه، مامان نمی داند رمانتیک ها دیگر چه کوفتی هستند. اما مامان دست های خوبی دارد. بهش می گویم دستم رو بگیر، محکم. می گیرد. بعد من گریه می کنم . مامان می گوید چی شده گلی؟ می گم هیچی مامان. هیچی. مامان هیچی نشده، به خدا هیچ چی نشده.

یکشنبه، مهر ۱۸

ددم وای!

بچه که بودم، گاهی اوقات خوشم می اومد به ریتم نفس هام دقت کنم، خیلی خوب به هر دم و بازدم فکر می کردم و وقت می گرفتم ببینم فاصله بین هر دم و بازدم چقدر میشه. یکی دو دقیقه که می گذشت احساس می کردم ریتم نفس هام داره نامنظم میشه، به نفس نفس می افتادم و چند دقیقه ایی طول می کشید تا تنفسم به حالت ناخودآگاهش برگرده و حالم بیاد سر جاش. بعدش خدا رو شکر می کردم که حداقل زحمت نفس کشیدن رو به دوشم ننداخته و نفسه خودش میره و میاد تا وقتی که بره و دیگه برنگرده. این روزا ولی نفس کشیدن برام یک لیبر(labor) شده، به نوعی جان می کنم تا این نفس بیاد پایین  و بره بالا.هنوز وقت نکردم برم دکتر و حوصله ش رو هم ندارم. خودم حدس می زنم از چی باشه... بله، سیگار! این بلای خانمان سوز ِ مردافکن ِ  دشمن ِ بشر ِ اخ ِ جیزD:  شوخی کردم! نفس تنگی ِ من احتمالا به خاطر تمام گرد و غبارهایی ِ که تو این چند ساله نوش جان کردم. گرد و غبارهایی رو میگم که از عراق وارد این مرز پرگهر شدن و تا همین پارسال- تا قبل از اینکه گرد و غبارها به پاییتخت برسن- هیچ کس به هیچ جاش نبود که مردم تو غرب و جنوب دارن چی می کشن.

بی ربط نوشت: الان بابام اومد تو اتاق و بهم گفت لباس بپوشم که بریم دکتر، بهش گفتم نمی تونم بیام  چون کلی کار رو سر و کله م ریخته و باید تا فردا یه ترجمه رو تحویل بدم. بابا باز هم اصرار کرد و منم دوباره همون حرف ها رو تکرار کردم. آخرش، همون جمله ایی رو گفت که همیشه آخر ِ جر و بحث هامون میگه: به قول مادربزرگت، آدم سگ بشه اما پدر و مادر نشه. این رو البته اول به ترکی میگه بعد واسه من به فارسی ترجمه ش میکنه، آخه من ترکی بلد نیستم.

چهارشنبه، مهر ۱۴

اینجا کلاس مکتب های ادبیه. استاد داره درباره مکتب کلاسیسیسم حرف می زنه. پری، دست ِ چپ ِ من نشسته و تند تند جزوه می نویسه، ندا، دست راست ِ من نشسته و داره توی گوشی ِ فاطی عکس های جشن عقد خواهرش رو می بینه. من دارم سعی می کنم با خودکار بیک ِ آبی روی میز بنویسم «حشمت الله طبرزدی». ندا، من و خودکار بیک ِ آبی و حشمت الله طبرزدی رو می بینه و می پرسه «حشمت دوست پسرته؟»