امروز، پنج شنبه بیست و نهم ِ مهرماه ِ هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی، حدودای ساعت 10 صبح، توو یکی از ایستگاه های اتوبوس ِ سطح شهر، دختربچه ی بامزه ی موفرفری ِ سه چهار ساله ایی، یه بطری ِ نیم لیتری ِ آب معدنی رو روی زمین خالی می کنه. مادر ِ موفرفری دستش رو محکم به سمت خودش می کشه -جوری که من با خودم می گم الآنه که دست ِ موفرفری از کتف کنده بشه- مادره سرش رو به کله ی کوچولوی موفرفری نزدیک می کنه و توو گوشش می گه: بزنم تو دهنت؟
۲۰ نظر:
بزنه ؟
.
.
.
.
شاید بد نباشه
من شخصا با تربیت جدی موافقم اما زدن این بچه ای که تو توصیفش کرد تربیت جدی نیست .وحشی بازیه.
از جات بلند میشدی. با قدم های بلند میرفتی به طرف مامانه و آروم میگفتی: بزنم تو اون دهنت وحشی؟و ده بدو در میرفتی.....
یه لحظه فک کردم دارم وبلاگ خودم رو می خونم :-)
من از اینجور نوشتن استقبال می کنم. الان دارم استقبال می کنم.
یکی نبود بگه خب، تو که دستشو شیکوندی، یه تودهنی هم بهش بزن تا دندوناش بریزه تو شیکمش!
به حماقت نکن:
اوه اوه! فکر کنم از اون دسته پدرهایی بشی که اعتقاد دارن بچه فقط با فلفل آدم میشه D:
به رویا:
حتا تصور ِ درگیر شدن با اون زن موهای تنم رو سیخ می کنه :))
به موش کور:
آره، از نظر لایف لایک بودنش شبیه نوشته های توئه.
به درخت ابدی:
احتمالا جلوی ما آبروداری می کرد وگرنه می زد تو دهنش.
بععععععععععععله من با این فلفل خیلی موافقم .
That was nightmare
Kinda Nasty
چند روزه كه خوندمت اما نمي دونم چي بايد بگم!؟
very nasty indeed
oh! that "J" was me :D
به من و من:
مرسی که اومدی و خوندی :-)
عجب !
دست و دهن و حتما اگه حرفی میزده سرش رو به کل جدا میکرده
چرا ؟ رو خوب حتما مادر بهتر میدونه !!!!
به روز شویددددددددددد.
جان دلم من میخونمت .
منتظرم.
بنویس دیگه.
بازم سرت شلوغه؟
یا باز حرفت نمیاد؟
به سامان:
تربیت ِ فرزند به نحو احسن، احتمالا!
به رویا:
مرسی که میای سر می زنی گلم.
الان یه چیزکی نوشتم ولی حذفش کردم،
ّبه دلم ننشست، دوسش نداشتم.
اتفاقا من به دلم نشست اونی که نوشتی ... ثانیا چرا اینقده مزه دهن تو تلخه ؟!
به حماقت نکن:
ای بدجنس! فکر کردم کسی نخوندتش D:
یعنی انقدر تلخ می نویسم؟ واسه همینه که این روزا خیلی نمی نویسم، هر چیزی که می نویسم این مزه ی تلخ یه جوری خودشو نشون میده.
ارسال یک نظر