"It was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of Light, it was the season of Darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair, we had everything before us, we had nothing before us, we were all going direct to Heaven, we were all going direct the other way."
دوشنبه، فروردین ۲۹
منصور دیروز رفت. نیامد با من خداحافظی کند. گفته بود از طرف من با یاسمن خداحافظی کنید. گفتم وا، ینی چی؟ ظاهرا وقتی داشتم ظرف می شستم با بقیه خداحافظی کرده و رفته. مثل همیشه موقع ظرف شستن هندزفری توی گوشم بود و خبر نداشتم دور و برم چه خبر است. ممد آمد توی آشپزخانه. گفت منصور رفت. آمدم بیرون. اوه اوه. جنی که موهاش را آتیش زده اند و دلخور و غمگین هم هست. بابا نشسته بود روی کاناپه، قیافه اش نگران بود. می گفت هر چی بش میگم بلیت می گیرم با هواپیما برو گوش نمی کنه. مامان فین فین می کرد. پرسیدم چرا به من نگفتین منصور داره میره. مامان فین کرد. بابا گفت تو که می دونستی ساعت چار و نیم میره. گفتم وا، من داشتم ظرف می شستم چه می دونستم ساعت چنده. نباید یه ندایی به من می دادین؟ مایکل بوبله توی گوشم گفت بات آیم ایرسپانسبلی مد فور یو. ساکتش کردم. رفتم توی حیاط. انگار انتظار داشته باشم که منصور را ببینم که مثلا دارد کفش هاش را واکس می زند، یا چه می دانم، ساعت به دستش می بندد. ممد گفت میگم رفته. گفتم خیله خب. برگشتم توی آشپزخانه. حوصله شستن سینی بزرگی را که ظهر مامان توش پیتزا درست کرده بود نداشتم. دستکش ها را درآوردم و همان جور با پیش بند گل گلی ام رفتم توی بالکن ِ اتاقم؛ یکی از معدود جاهای خانه ی ما که توی آن موبایل ِ آدم دو خط آنتن دارد. چون، ایرانسل یا همراه اول فرقی نمی کند، خانه ی ما از نظر آنتن دهی موبایل فرق چندانی با نقاط مرکزی ِ کویر لوت ندارد. زنگ زدم به منصور. تا گفت الو جیغ زدم منصوووووووووور؟ مامان از پایین داد زد زیاد باهاش حرف نزن شارژ گوشیش تموم میشه خاموش میشه. گفتم کجا رفتی تو یهو؟ گفت به خدا خیلی دیرم شده بود. گفتم ینی چی دیرم شده بود. نباید میومدی اقلا یه دست تکون می دادی؟ گفت یاسی، میگم دیرم شده بود. می فهمی؟ نفهمیده بودم ولی ادای آدم های فهیم را درآوردم و گفتم خیله خب، باشه حالا. مواظب خودت باش. گفت تو هم. گفتم خدافظ. گفت خدافظ. آمدم پایین. دیدم مامان گریه می کند. الهی. دلم سوخت. گفتم مامان چرا اینطوری می کنی؟ برمی گرده دیگه. فردا پس فردا که من رفتم نویویورک چیکار می خوای بکنی؟ خنده ی کوچولویی کرد. پرسید کجا می خوای بری؟ گفتم نوویوویورک. رفتم کنارش نشستم. چشم هاش خیس ِ خیس بود. دیدم موبایلش را توی دستش گرفته. پرسیدم این چرا دستته؟ گفت می خوام اس.ام.اس بزنم به منصور ببینم کجاست. گفتم مامان؟ خوبی؟ این که یه ربع پیش رفته. ینی چی کجاست؟ نفس عمیقی کشید. گفتم آب بیارم برات؟ گفت نه. گفتم برم نون بخرم؟ نفت بخرم؟ با خنده گفت یاسمن! بعد ساکت شد. چند دقیقه همانطور کنارش نشستم و چرت و پرت بهم بافتم که بخندد. اولش همراهی می کرد و خنده های زورکی می کرد و من دلم به همین خوش بود اما بعد یکهو گفت تو درس و مشق نداری؟ درس و مشق نداشتم ولی گفتم چرا چرا خیلی هم زیاد دارم. به هرحال درس و مشق نخود سیاهی بود که باید دنبالش می رفتم. می دانستم که دلش می خواهد گریه کند و از من خجالت می کشد. آدمی هم که گریه دارد بلاخره گریه اش را می کند حتی اگر بیست و چهار ساعت کنارش بشینی و بی وقفه براش حرف بزنی یا چرت و پرت بهم ببافی. گفتم مامان، آب نمی خوای دیگه؟ پسرخاله ایی شده بودم. پسرخاله ی کلاه قرمزی را می گویم. مامان سرش را تکان داد که نه. برگشتم توی آشپزخانه، دستکش هام را دستم کردم و با سیم ظرفشویی افتادم به جان سینی بزرگی که ظهر مامان توش پیتزا درست کرده بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)