سه‌شنبه، آذر ۲۹

یاسبلوموف

زمین زیر پایم می لرزد. البته این چیزی که زیر پای من هست زمین نیست، سقف اتاق برادرم است. اما به هرحال زمین زیر پایم می لرزد. یا زلزله است یا این طرف ها ماشین بزرگی دارد کار می کند. از توی هال صدای برادرم می آید که با مامان حرف می زند. از همین جا توی اتاقم داد می زنم برای شما هم می لرزه؟ کسی جواب نمی دهد.  بلندتر داد می زنم اونجا هم می لرزه؟ به سرفه می افتم و باز هم خبری نمی شود. زنگ می زنم به موبایل برادرم، می گوید بله؟ می پرسم حس کردی زمین بلرزه؟ می پرسد کجا هستم. بی خیال می گویم توی اتاقم. می گوید برو بده مجسمه ات را بسازند بگذارند توی موزه زیرش بنویسند تمثال تنبلی. می پرسم تو حس کردی بلرزه؟ می گوید نه، ولی هیلی هیلی تنبلی. می گویم خب. خدافظ. می گوید چی باعث میشه این همه تنبل باشی؟ و قطع می کند. یادم باشد حالش را بگیرم.

چهارشنبه، آذر ۱۶

نگار با دوربین موبایلش از بابابزرگ فیلم گرفته که نشسته توی آشپزخانه، تکیه داده به کابینت، پیژامه ی سفید پشمی اش را پوشیده و پلیور سورمه ایی و کلاه بافتنی ایی که از وقتی که من بچه ی کوچکی بودم دیده ام که زمستان ها سر می گذارد. یک ساقه شنبلیله توی دستش گرفته و دارد از مامان بزرگ می پرسد این علف است؟ ساقه های بی برگ ِ جعفری را که قبلا پاک کرده، توی یک دسته ی مرتب کنارش چیده. مامان بزرگ می گوید "با!" کاش می شد صدایش را نوشت. وقتی که تعجب کرده، یا دارد ادایش را در می آورد، با خروج حجم زیادی هوا از توی ریه هایش می گوید "با!" بابابزرگ با تعجب می گوید "علف نیست؟" مامان بزرگ می گوید "شنبلیله!" بابابزرگ می گوید "شنبلیله؟" با یک لحنی می گوید شنبلیله انگار اولین بار است اسمش را می شنود. می گوید "شنبلیله نیست. ببین، برگاش نازک تر از شنبلیله س." مامان بزرگ بی حوصله سکوت می کند. نگار به بابابزرگ نزدیک می شود. بابابزرگ توی دوربین نگاه می کند و می پرسد "داری فیلم می گیری؟" نگار می گوید "نه، عکسه." بابابزرگ چند ثانیه توی دوربین خیره می شود و بعد سرش را پایین می اندازد. دوربین نگار می رود روی دست بابابزرگ که ساقه ی شنبلیله را گوشه ایی جدا از بقیه سبزی ها می گذارد.