سه‌شنبه، آذر ۲

خفه ق ا ا ا ن

در بخش پایانی ِ رادیو چل نوشته بودند " با تبریک عید غدیر و آرزوی شادکامی برای همه دوستداران حضرت امیرالمونین که مانندی نداشت و ندارد". 
... و توقیف شدند.










پنجشنبه، آبان ۲۷

یک سوزن به خود...

من واقعا برای آن جوان ِ مقتول ِ ماجرای سعادت آباد خیلی متاسفم و غصه می خورم، متاسفم که آن بیچاره تا این اندازه بدشانس بوده که یک سری آدم های بی عاطفه ی بی غیرت دورش را گرفته بودند و جان دادنش را تماشا می کردند و کاری برای نجاتش انجام نمی دادند. بیچاره جوانک بدشانس! چه گناهی کرده بود که توی آن روز ِ به خصوص، فقط آن سی چهل نفر بی غیرت آنجا بودند؟ فکرش را بکنید، بقیه ما ایرانی ها که اینطور نیستیم، عمرا که بی تفاوت و بی عاطفه باشیم، اگر به جای آن عده ی بی وجدان ماها آنجا بودیم چه کار می کردیم؟ جز این بود که می پریدیم جلوی آن مردک ِ قاتل ِ چاقو به دست که دیوانه وار نعره می کشید و جنون ِ کشتن داشت، چاقو را از دستش می کشیدیم و جوانک بدبخت را نجات می دادیم؟ خدایی جز این بود؟ نبود دیگر! ببینید به چه حال و روزی افتادیم با دیدن ِ این ماجرای دلخراش، روحمان ریش ریش شده و عمیقا تکان خورده ایم. آخه ماها ذاتا آدم های صلح طلب و نوع دوستی هستیم، کلا در همه ی امور زندگی که نگاه کنید یک همچین آدم هایی هستیم، می میریم برای اینکه به همدیگه کمک کنیم. واقعا مانده ام که آن آدم ها اهل کجا بودند، به هر حال، شک دارم از خودمان بوده باشند. باز هم می گویم، آن جوانک خیلی خیلی بدشانس بود که آن عده ی قلیل ِ بی غیرت به تورش خورده بودند. کاش یکی از ما آنجا بودیم، کاش...

یکشنبه، آبان ۲۳

مسعود که خونه نیست با خیال ِ راحت وی.پی.ان رو فعال می کنم و وارد سایت عباس معروفی میشم فقط و فقط برای شنیدن ِ آهنگ ِ مرموز و دوست داشتنی ِ وبلاگش و میذارم آهنگ ساعت ها پخش بشه و در همین حین کارامو می کنم. به وبلاگم سر می زنم که ببینم عدد ِ 2 شده 3 و می بینم که نشده. توی وبلاگم چیز می نویسم و می فرستم توی درفت.  مشقامو می نویسم، نصف ِ صفحه ترجمه می کنم و تایپ می کنم، به نازی که اس.ام.اس زده فردا میای بریم بیرون اس.ام.اس میدم و میگم نه، کار دارم.  لواشک می خورم و سرم گیج میره. ناخنام رو سوهان می کشم. به سر ِ موهام سرم کریستال می زنم که بوی طالبی می ده و هی عطسه م می گیره. واسه مامان توی اینترنت دنبال دستور پخت فلافل می گردم و براش پرینت می گیرم. سرم رو با دستمال می بندم چون درد می کنه. جواب ِ سه میسد کال ِ پشت ِ سر ِ هم ِ نگار رو با چهار میسد کال ِ پشت ِ سر ِ هم می دم و ...  همین دیگه، همین.


اسم ِ جونو به ذهنم چسبیده. امروز توی خواب یه صدایی تکرار می کرد Juno the obscure و من ترسیده بودم. یادم افتاده بود به Jude.












شنبه، آبان ۲۲

هوای تازه


تا الآن، آنقدری عمر کرده ام که از خیلی چیزها خاطره توی کله ام داشته باشم. خودم البته زیاد از خاطره بازی خوشم نمی آید، به نظرم یک کار ضایع، بیخود و جهان سومی است و دقیقا به همین دلیل، از آن جایی که من هم یک دل جهان سومی دارم، اموراتم بدون خاطره و خاطره بازی نمی گذرد. گیرم از این کار دل خوشی هم نداشته باشم. فکر می کنم یک ژن مرموز توی وجودم هست که اینطور خاطره ها را توی ذهنم سنجاق می کند. الآن که دور و برم را نگاه می کنم، می بینم از اکثر چیزهایی که اینجا هست خاطره دارم. این عکس ِ "ماه" که گذاشته ام بک گراند ِ ویندوز مرا یاد ِ ترانه ی "مهتاب" ویگن می اندازد. بچه که بودیم، هر بار توی پیکان سفید یخچالی مان می نشستیم مجبور بودیم حداقل یک بار این ترانه را گوش کنیم چون یکی از ترانه های فیوریت ِ بابا بود. من چون بچه ی کمرو و خجالتی ایی بودم، وقتی ترانه می رسید به آنجایی که ویگن می خواند" نزدت چه شب ها با او در آنجا بودیم، فارغ ز دنیا لب ها به لب ها بودیم" شروع می کردم بلند بلند حرف زدن که مثلا صدای ویگن را توی صدای کوچولوی نه ده ساله ام گم کنم که البته این کارم مساله را بغرنج تر می کرد چون همه متوجه می شدند که برای چی دارم دیوانه وار بلند بلند حرف می زنم و معذب می شدند. یا مثلا، صدای غرش هواپیما که الآن دارد گوش مرا کر می کند، مرا یاد ِ شب هایی می اندازد که بابا می رفت ماموریت و معمولا با پرواز شب می رفت و با پرواز شب برمی گشت و ما سه تا بچه همیشه -بدون استثنا- تا صدای غرش هواپیما را می شنیدیم می پریدیم توی حیاط که برای بابا دست تکان بدهیم و صمیمانه باور داشتیم که بابا هم از آن کیلومترها بالاتر، دارد برای ما دست تکان می دهد.این فرشی که زیر پام هست هم، ذهنم را شخم می زند و از توش خاطره می کشد بیرون. وقتی که این فرش را خریدیم من نهایت هفت ساله بودم. آن اوایل که خریده بودیمش پر از پرز بود، پرزهایی که ما سه تا بهش می گفتیم "پشم". مامان به ما ماموریت داده بود که پرزهای اضافی ِ فرش را بکنیم. ما هم حسابی دل دادیم به کار و هی پرز کندیم و پرز کندیم تا وقتی که مامان دید دیگر داریم به تار و پود فرش می رسیم و ازمان خواهش کرد که لطفا بس کنیم اما ما که حسابی شیفته ی کارمان شده بودیم به این راحتی ها ول کن نبودیم و دور از چشم مامان فرش را کچل می کردیم. اوه، چانه ام گرم شد انگار. گفتم از خاطره بازی خوشم نمی آید و اینهمه خاطره تعریف کردم. راستش را بخواهید، دلیل اینکه آنقدرها از خاطره بازی خوشم نمی آید اینست که احساس می کنم یک جور حس بدبختی، بیچارگی و ناامیدی توی "نوستالژی" موج می زند. یک جور باور به اینکه دیروز هر چه که بود بهتر از امروز بود و فردا را هم که اصلا حرفش را نزن، معلوم نیست چه خاکی می خواهد به سرمان شود. علاوه بر این، لحظه های "گذشته"، هرقدر هم که شیرین باشند، یک جور احساس کسالت باری برای من دارند. دلم حس های نو و ناآشنا می خواهد. یک چیزی که روحم را قلقلک دهد و سر ذوقم بیاورد، به قول مسعود، خرکیفم کند. از این لحظه ها خیلی کم داشته ام این اواخر. آخرین بار فکر می کنم تابستان پارسال بود که همچین احساسی را تجربه کردم. چادگان بودیم. نیمه شب من و نگار وعلی  دور و اطراف ِ ویلا قدم می زدیم . من روسری ام را درآورده بودم و  لقمه ی نون و پنیر و گردو می خوردم. باد ِ خنک توی موهام می پیچید و صدای جانورهای شب یک لحظه قطع نمی شد و هوا بوی خوبی می داد. حس شیرین و ناآشنایی داشتم آن شب، اولین بار بود که بیرون بودم و چیزی سرم نبود



چهارشنبه، آبان ۱۲

رها رها رها من

یک همچین چیزهایی توی ذهنم هست. ترم دوم بودیم، نه، سال دوم بودیم، ترم سوم. یک روز بارونی بود. من رو به پنجره های طبقه ی سوم دانشکده ایستاده بودم و بیرون رو نگاه می کردم و زیر لب با خودم ترانه ی عاشقانه ی جی.آلفرد.پروفراک رو زمزمه می کردم. استاد عین گفته بود اگر این شعر رو از بر کنیم نمره ی شعر انگلیسیمون رو کامل میده، کامل یعنی 18. توی اتاق ِ آقای عین همچنان بارون میومد، یعنی پشت پنجره. نشسته بودم روی صندلی ِ رو به روی میز آقای عین که داشت آروم آروم از توی ماگ ِ قرمز رنگش چای می خورد و با لبخند مکش مرگ ِ منش نگام می کرد و من براش ترانه ی عاشقانه ی جی.آلفرد.پروفراک رو می خوندم. هر از گاهی نگاهم می افتاد به قطره های بارون ِ پشت ِ سر ِ آقای عین و دلم یه جوری می شد، یه ریزه استرس هم داشتم انگار. خوندن ِ شعر حدود هفت دقیقه ایی طول کشید، اینو بعدا آقای عین بهم گفت. ازش پرسیدم نمره م چند میشه و اون، با همون لبخند مکش مرگ ِ منش گفت هفده. گفتم اما شما گفتید هر کس که این شعر رو حفظ کنه... آقای عین  گفت راستشو بخوای تحت تاثیر قرار نگرفتم. صدات اندوه ِ لازم رو نداشت، پروفراک یک همچین شعریه، باید... باید با صدای غمگین خونده بشه، انگار که دلت گرفته باشه. سی وات آی مین؟
الآن که داره بارون می باره هوس شعر خوردن کردم. شعری مثل پروفراک. قول می دم اینبار نمره ی کامل رو بگیرم، انگار که دلم گرفته باشه. سی وات آی مین؟