سه‌شنبه، مهر ۶

Life is but a Dream

ازم خبر ندارن. بهم میگن بی معرفت. نگار اس ام اس زده میگه بی معرفت چرا امسال نیومدی نیویورک؟ بهش میگم دوست دارم زمستون که شد بیام. دروغ نمیگم،  تا حالا زمستون ِ نیویورک رو ندیدم، دوست دارم ببینم.

همشهری داستان این ماه گیرم نیومده و من غصه دارم.

تو ماشین نشسته بودم و چیزی نمی گفتم، ساکت و آروم. بابا از سکوت من خوشش نمیاد، دلش می گیره. یه جوک  تعریف کرد که بخندم، خندیدم. دوباره ساکت شدم، بابا هم دیگه چیزی نگفت. دیدم که آروم روی فرمون ماشین ضرب گرفته. فکر کنم دلش گرفته بود.

دلم مامان بزرگم رو میخواد. دلم براش یه ذره شده. دیشب به مامان گفتم بهش زنگ بزنه و صداشو بذاره رو اسپیکر. گفتم دلم واسه شنیدن صداش تنگ شده. مامان گفت چرا خودت زنگ نمی زنی؟ گفتم بی خیال مامان، دوست دارم فقط فقط صداشو بشنوم. مامان زنگ زد و من صداشو شنیدم. خوب بود، خیلی خوب بود.

.
.
.

دلم می خواد باز حرف بزنم اما فکر می کنم بس باشه. حسن ختام ِ این پست ِ شلم شوربایی یه شعر کودکان خواهد بود. این روزا همش  این شعر رو با خودم زمزمه میکنم. فکر کن!

row row row your boat 
gently down the stream
merrily merrily merrily merrily
life is but a dream

پ.ن1: می خونمتون اما خاموشم. به زودی با چراغی در دست بهتون سر می زنم.

پ.ن2:  من به اصفهان میگم نیویورک. دیگه پیدا کردن ِ وجه شباهت این دو شهر با خودتون. فکر نکنم کار سختی باشه D:

پ.ن3: فکر می کردم معدل ترم قبلم شده 14.83. دیروز رفتم تو سایت دانشگاه دیدم معدلم در واقع شده 16.03. نمی دونم چه جوری معدلم رو حساب کرده بودم که اینجوری شده بود. اما حس خوبی داشت دیدن ِ اینکه یهو یک نمره به معدلم اضافه شده. یادتون میاد یه بار گفتم معدل و نمره و اینجور چیزا برام مهم نیست؟ خب... چرند گفتم. می دونید، یه وقت هایی هست که آدم آلارم ِ گوشیش رو مثلا رو ساعت  6  صبح تنظیم میکنه و نصفه شب یهو از خواب می پره و می بینه که ساعت مثلا تازه چهاره. اونوقت با خودش میگه ایول، ای جان، دمم گرم، دو ساعت دیگه وقت دارم بخوابم. حس منم بعد از دیدن معدل جدیدم یه همچین چیزی بود.


پنجشنبه، شهریور ۲۵

دیشب خواب دیدم دارم با پای برهنه توی دانشکده می دوم و میس یزدانی دنبالم می دود. داشتم از پله های طبقه اول می آمدم پایین که سر خوردم و پرت شدم پایین. فکر می کنم همانجایی خوردم زمین که یک بار فری در عالم واقعیت زمین خورد و روی زمین پخش شد و متاسفانه من و نسی چقدر به طفلک خندیدیم. داشتم از میس یزدانی می گفتم، این استاد عزیز که البته نامش یزدانی نیست و من به دلایل امنیتی نامش را تغییر داده ام،  از ترم اول تا حالا، هر ترم حداقل یک درس را با من داشته (من با او داشته ام البته!) و به دلایلی مرا خیلی دوست دارد. من تا به حال چندین بار سعی کرده ام از شر علاقه او به خودم راحت شوم و محبتش را از خودم به  یک نفر دیگر شیفت کنم اما او به این راحتی ها دل نمی کند. ترم قبل از درس او نمره 14 گرفتم، این نمره برای کسی مثل او که در دوران دانشجویی نمره ی کمش 19 بوده یعنی فاجعه، یعنی خودکشی.  با اینحال من هنوز دانشجوی محبوب  او هستم. روز آخر امتحانات یک لیست بلند  از تمام  کتاب هایی که باید بخوانم را بهم داد که تو تابستان بخوانم- که البته بدیهی است من هیچ کدامشان را نخواندم. احتمالا خواب دیشبم برای همین بود. نمی دانم وقتی  نظرم را راجع به کتاب ها می پرسد چی باید بهش بگویم. این از خواب دیشبم. راستی سه شب است که مرتب خواب دریا می بینم. دیشب بعد از اینکه از دست میس یزدانی فرار کردم خواب دیدم  افتاده ام تو دریا  و دست و پا می زنم و کسی هم آن دور و برها نیست که حداقل برایش بخوانم "آی آدم ها که نشسته در ساحل"... . نمی دانم خفه شدم یا چی شد که از خواب پریدم.

برای اینکه یادم نرود: امروز منصور-برادر بزرگترم-  رفت تهران پی درس و زندگیش. عجیب دلتنگ او هستم، هیچ کس  تو این دنیا مثل او مرا نمی فهمد. حالا که رفته تنهاتر شده ام.


شنبه، شهریور ۲۰

چیزکی طولانی

امروز یک لیوان دیگر شکستم. اگر مامان بزرگ بود میگفت قضا بلا بوده حتما. زنگ زدم به مامان که بیرون بود و ازش پرسیدم خاک انداز کجاست؟ مامان فوری شستش خبردار شد که دست گل به آب داده ام. پرسید خاک انداز واسه چی؟ گفتم یه لیوان شکستم. گفت به به به به... بازم؟ ایرانی بود یا فرانسوی؟ گفتم ایرانی بود اما مطمئن نبودم، شاید هم یکی از بیست و چهار لیوان فرانسوی محبوب مامان بود.
مامان گفته بود خاک انداز را می توانم زیر کابینت آخری پیدا کنم که نکردم. گم و گور شده بود. تمام خانه را دنبالش گشتم اما پیداش نکردم. یاد حرف عمه افتادم که میگفت وقتی چیزی را پیدا نمیکنی یعنی شیطون روش نشسته، صلوات بفرست پیدا میشه. هفت هشت بار صلوات فرستادم اما خبری از خاک انداز نشد.
یک صفحه روزنامه همشهری را پهن کردم کف زمین و پاهام را گذاشتم دو طرف آن و با جاروی دسته بلند شروع کردم به کشیدن خرده شیشه ها به سمت روزنامه. هیچ چیزی پام نکرده بودم، دمپایی رو فرشی هام چند قدم آنطرف تر نشسته بودند و من را نگاه می کردند. مسعود برادر نازنینم را که می شناسید، طفلی خیلی نگران سلامتی من است. مرا که در آن وضعیت مسخره دید فریاد زد: ابله! میزنی پات رو زخم و زیلی میکنی! تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم: مسعود! هیچ میدونی من تو همه عمری که از خدا گرفتم یه بار هم نشده که زنبوری نیشم بزنه؟ گفت چه ربطی داره این حرف؟ گفتم نمی دونم و واقعا هم نمی دانستم چه ربطی داشت.
تو کف پام سوزشی احساس کردم که آشنا بود. میخچه ایی تو کف پای چپم دارم که پنج شش سالی می شود با من زندگی می کند. نه بزرگ شده نه کوچک. نه می میرد و نه رشد میکند. حوصله دکتر رفتن به خاطر همچین موجود کوچولویی را ندارم. وانگهی(دریا شود) بیچاره کاری به من ندارد، فقط بعضی وقت ها با یک سوزش کوچک اظهار وجود می کند که می شود به راحتی ازش صرفنظر کرد. دورش را با یک خودکار آبی خط کشیده ام. نمی دانم این را می دانید یا نه،  قدیمی ها رسم داشته اند دور آدم مریض را خط می کشیده اند (فکر کنم یک چیزی شبیه کروکی) که شفا پیدا کند. من البته این کار را محض فان کرده ام. یک موقع بهم نگویید خرافاتی و این حرف ها.
برای اینکه خرده های شیشه  از روی زمین پاک شوند یک پارچ را پر از آب کردم و روی جاهایی که حس میکردم خرده شیشه هست آب ریختم که آنها را با خودش جمع کند و ببرد توی آن حلقه ی سیاه کوچولویی که وسط کف آشپزخانه است. اگر دوربین دیجیتال داشتم از این پارچ برایتان عکس می گرفتم که ببینیدش از بس که بامزه است. وقتی بچه بودیم با مسعود از تو دریا پیداش کردیم. کلا ما خیلی چیزها تو دریا پیدا کردیم. از همین پارچ فانتزی پلاستیکی بگیر تا بطری های خوشگل مشروب (خالی بودند به خدا). ما خوشمان می آمد که فکر کنیم این بطری ها و همه ی این خرت و پرت ها مال ناوهای آمریکایی هستند و واقعا هیچ بعید نبود که  آمریکایی باشند. ظاهرشان که نشان میداد حداقل "اینجایی نیستند". مامان چند بار سعی کرده از دست این پارچ خلاص شود که من نگذاشته ام. ازش خوشم می آید.

کف آشپزخانه را که خوب شستم و مطمئن شدم که  خطر زخمی شدن کسی را تهدید نمی کند از آشپزخانه آمدم بیرون اما دو قدم از در آشپزخانه بیرون نرفته بودم که دردی ناآشنا را تو کف پای چپم احساس کردم. چند سانت پایین تر از آن میخچه ی کوچولوی بی آزار یک تکه شیشه نه چندان کوچک تو پام فرو رفته بود و دور و برش خون زده بود بیرون. غافلگیر شدم.

مامان که آمد خانه فوری پرسید کدام لیوان را شکسته ام و منم گفتم "از اونا که دهنشون گشاده". مامان بهم پرید که دختر اینکه فرانسوی بوده! واااااااااای از دست تو... بعد خواست یک سری حرف دیگر بزند که کف پایم را بهش  نشان دادم و او دلش سوخت. رفت بتادین آورد و چسب زخم که پام را پانسمان کند. یاد روزی افتادم که چهار پنج ساله بودم و بابا مرا با دوچرخه برده بود بیرون که هوایی بخورم. نمی دانم چی شد که یکهو دیدم من و بابا داریم تو هوا پرواز می کنیم. بعد فهمیدم پام رفته بوده لای چرخ جلو و دوچرخه قفل کرده بوده . پام  بدجوری زخمی شده بود. همین پای چپم بود، جای زخمش هنوز مانده. بابا  می گوید خدایی بوده که آن روز پام لای چرخ قطع نشده، چه می دانم، شاید همین طور باشد.