چهارشنبه، دی ۸

امتحان میان ترم ِ رمان سخت بود. همه ی بچه ها خراب کرده بودن به جز یه نفر. ماکسیمم نمره ها شده بود 9 و بعد از اون 5 داشتیم و زیر ِ 5. فاطمه به نمایندگی از طرف بقیه بچه ها رفت پیش استاد و ازش خواست که لااقل به جای 10 نمره، امتحان رو بکنه 8 نمره ایی. استاد گفته نچ، نمیشه. البته احتمالا اینجوری نگفته، من دارم اینجوری میگم. خلاصه، فاطمه گفته استااااد! خب حداقل ببریدمون رو کِرو؟! استاد گفته باشه. با این یکی موافقم. نمره ماکسیممتون شده 9 پس به بقیه یک نمره اضافه می کنم. ما دقیقا نمی دونیم در این لحظه ی خاص قیافه ی فاطی چه شکلی شده، اما با توجه به تجارب قبلی حدس می زنیم که کش اومده باشه.

فاطمه بهم می گه حیف که دوستت دارم وگرنه ازت متنفر می شدم. بهش می گم برو خدا رو شکر کن که هزارسالی یکبار ویرم می گیره درس بخونم. والا!

دوشنبه، آذر ۲۲

دچار گرمی گفتارم و لال هم هستم در همان حال.
 یک حالی دارم عجیب.

سه‌شنبه، آذر ۱۶

The lovely distraction

روزهای فلاسک فلاسک چای دم کردن و فوران کافئین توی خون و بیدار موندن تا 3 نصف شب و تنظیم کردن آلارم گوشی روی 5 صبح و تند و تند کپی کردن جزوه ی رفقا و غلط گیری ِ جزوه ی خودم و چشم های پف کرده و بی خواب و خمیازه های کشدار و سرجلسه من خودکار آبیم خشک می نویسه آی رفقا کی خودکار اضافی داره و نه بابا من خودمم خوب نخوندم نمی تونم چیزی بت برسونم و ای بابا جنم ِ تقلب کردنم نداریم و ددم وای این دیگه کجا بود و هیس چیزی نگو الان می ندازتمون بیرون و لعنتی این سوالا رو از کجاش درآورده و خاک به سرم افتضاح شد و چند نمره ایی بود حالا و خدا کنه ببرتمون رو کرو و ببینم، حالا راسی راسی همگی با هم گند زدیم؟

این روزا رو دوست دارم. این روزای شلوغ و پراسترس رو دوست دارم.