امتحان میان ترم ِ رمان سخت بود. همه ی بچه ها خراب کرده بودن به جز یه نفر. ماکسیمم نمره ها شده بود 9 و بعد از اون 5 داشتیم و زیر ِ 5. فاطمه به نمایندگی از طرف بقیه بچه ها رفت پیش استاد و ازش خواست که لااقل به جای 10 نمره، امتحان رو بکنه 8 نمره ایی. استاد گفته نچ، نمیشه. البته احتمالا اینجوری نگفته، من دارم اینجوری میگم. خلاصه، فاطمه گفته استااااد! خب حداقل ببریدمون رو کِرو؟! استاد گفته باشه. با این یکی موافقم. نمره ماکسیممتون شده 9 پس به بقیه یک نمره اضافه می کنم. ما دقیقا نمی دونیم در این لحظه ی خاص قیافه ی فاطی چه شکلی شده، اما با توجه به تجارب قبلی حدس می زنیم که کش اومده باشه.
فاطمه بهم می گه حیف که دوستت دارم وگرنه ازت متنفر می شدم. بهش می گم برو خدا رو شکر کن که هزارسالی یکبار ویرم می گیره درس بخونم. والا!