نشسته بودیم سر سفره و داشتیم کدو پلو با ماهی شور بوگندو می خوردیم که یه بیل مکانیکی اومد توی کوچه و شروع کرد به کندن زمین. گوشیمو برداشتم و رفتم توی بالکن وایسادم. از اونجا می تونستم خود ِ بیل رو ببینم که بالا و پایین می رفت و دو سوم اتاقک راننده و دست های سیاهش رو که دنده رو جا به جا می کرد. گفتم مامان، من باید پسر می شدم. عاشق اینجور ماشینام. داداش کوچیکه گفت یعنی مثلن دوست داری زن یه راننده جرثقیل بشی؟ گفتم نچ و همونجور خیره شدم به حرکات یکنواخت بیل مکانیکی ِ نسبتا کوچیک. بعد خسته شدم و اومدم سر سفره. فیلمی رو که از بیل گرفته بودم به داداش دومی نشون دادم و گفتم کیفیت دوربین گوشیامون آشغاله، قبول داری؟ گفت قبول دارم. فیلم رو دیلیت کردم. داداش کوچیکه گفت خوبی تو؟ گفتم قربونه شما، شما چطورین؟ گفت منم خوبم. گفتم الحمدلله.