پنجشنبه، مرداد ۶

 Numb


خوابیده روی مبل سه نفره -می دانم اسمش کاناپه است و دلم می خواهد بگویم مبل سه نفره- پای چپ جمع کرده توی شکم، پای راست آویزان. جلد سوم نورتون روی شکم باز -روی صفحه ایی که آرنولد شعر می گوید. روی آن -عمود- دفتری باز است. می نویسم گویا دو تا فسقل گلبول قرمز نداریم گرم نگه مان دارد. کف پاها یخ زده و سرانگشت ها کرخت. می نویسم کرخت و پایین ترش تصویر انگشتی را می کشم فرورفته توی یک سوراخ ِ یک دیوار ِ یک احتمالا سد. فلش می زنم رو به انگشت و می نویسم انگشت پترس.
پایین ترش: مادرش به او سوپ گرم خوراند و او را در رخت خواب گرم و راحت خواباند.
پایین ترش: relief.
پایین ترش: هیچ کلمه ایی را به اندازه ی این دوست ندارم.
پایین ترش: دارم سبک می شوم.
پایین ترش: مست ِ دردم.
پایین ترش: کلافه ی دردم.
پایین ترش: آهان. این خوب است.
صدای توی گوشم می گوید I`ve become comfortably numb. می نویسم یک جور خوبی کرخت شده ام.
جانور بیدار می شود و می غرد. دردی توی دلم می پیچد. می نویسم دروغ گفتم، یک جور دردناکی.

سه‌شنبه، تیر ۱۴

خیره شده بودم به جلد کتابه، سعی می کردم تشخیص بدم این لوگو مال ِ کدوم انتشاراته. نمیشد. گیج ِ خواب بودم هنوز. بعد دست دراز کردم و کتابه رو کشیدم طرف خودم. صفحه اولش باز شد. رنگ ِ زرد پرتقالیش چشممو زد. خوشم اومد. نگاه کردم، نشر مرکز بود. یا انتشارات مرکز؟ چه فرقی می کنه. بعد صدای هلی کوپتر اومد. از خیلی نزدیک. اینجا یه شهر نظامیه. من بش میگم عسکریه. یا عسگریه. چه فرقی می کنه. به هرحال شنیدن ِ صدای هلی کوپتر باید تا حالا دیگه برام عادی شده باشه، اما نشده. از جا پریدم. آخه یه هلی کوپتر ِ درب و داغون ِ روسی ِ قراضه که پره هاش دارن از هم وا می رن، که مظفرالدین شاه قاجار سوارش می شده می رفته دور دور، که آدم هی می ترسه نکنه الان توی هوا پودر شه، آخه همچین هلی کوپتری از جا پریدن داره؟
 برای من داره. برای من خاطره ی پررنگی داره. خاطره ی دختر کوچولوی موخرمایی ِ ریزه میزه ایی که با شنیدن صدای هلی کوپتر می پرید توی حیاط  و دیوونه وار دست تکون می داد و جیغ می زد.

 رفتم توی بالکن ِ اتاقم. آفتاب بود. چشمم سوخت. هلی کوپتره رو پیدا کردم. از ضلع شرقی خونه می گذشت. خیلی نزدیک بود. کله ی کمک خلبان رو دیدم. یعنی یه سیاهی شبیه به کله ی یه آدم دیدم.  یعنی در این حد نزدیک بود. بعد دیگه هلی کوپتره رفت روی پشت بوم ِ خونه های کوچه های اون ورتر، خیابون های اون ورتر. دیگه فقط صداش میومد.

بعد اومدم توی هال. مامان نشسته بود با مسعود با مینا. حرف می زدن. گفتم کله ی کمک خلبانه رو دیدم. مسعود گفت از کجا می دونی کمک خلبان بود؟ گفتم سمت راست نشسته بود. مینا گفت تو کله ی کمک خلبان رو دیدی؟ گفتم مگه صداشو نشنیدی؟ خیلی نزدیک بود. تازه بهم لبخند هم زد. مینا گفت بوس نفرستاد؟ گفتم نه. حلقه دستش بود. مرد باشرفی بود مینا. مرد باشرفی بود.

همین.
راستی لوگوی گوگل امروز چه خوشگله.

جمعه، تیر ۱۰

بچه که بودم خیال می کردم دریا را آدم ها می سازند. خیال می کردم از یک جایی مخزن مخزن آب می آورند خالی می کنند یک جای دیگر، دریا می سازند. برایم سوال نبود که اینهمه آب را از کجا می آورند، یا اصلن دریا به چه دردشان می خورد؟ فقط مانده بودم مگه مرض دارند که توی آب نمک می ریزند؟ همینجوری بی مزه که بهتر است خب.
بله، بچه که بودم از این جور فکرها داشتم.