سه‌شنبه، تیر ۱۴

خیره شده بودم به جلد کتابه، سعی می کردم تشخیص بدم این لوگو مال ِ کدوم انتشاراته. نمیشد. گیج ِ خواب بودم هنوز. بعد دست دراز کردم و کتابه رو کشیدم طرف خودم. صفحه اولش باز شد. رنگ ِ زرد پرتقالیش چشممو زد. خوشم اومد. نگاه کردم، نشر مرکز بود. یا انتشارات مرکز؟ چه فرقی می کنه. بعد صدای هلی کوپتر اومد. از خیلی نزدیک. اینجا یه شهر نظامیه. من بش میگم عسکریه. یا عسگریه. چه فرقی می کنه. به هرحال شنیدن ِ صدای هلی کوپتر باید تا حالا دیگه برام عادی شده باشه، اما نشده. از جا پریدم. آخه یه هلی کوپتر ِ درب و داغون ِ روسی ِ قراضه که پره هاش دارن از هم وا می رن، که مظفرالدین شاه قاجار سوارش می شده می رفته دور دور، که آدم هی می ترسه نکنه الان توی هوا پودر شه، آخه همچین هلی کوپتری از جا پریدن داره؟
 برای من داره. برای من خاطره ی پررنگی داره. خاطره ی دختر کوچولوی موخرمایی ِ ریزه میزه ایی که با شنیدن صدای هلی کوپتر می پرید توی حیاط  و دیوونه وار دست تکون می داد و جیغ می زد.

 رفتم توی بالکن ِ اتاقم. آفتاب بود. چشمم سوخت. هلی کوپتره رو پیدا کردم. از ضلع شرقی خونه می گذشت. خیلی نزدیک بود. کله ی کمک خلبان رو دیدم. یعنی یه سیاهی شبیه به کله ی یه آدم دیدم.  یعنی در این حد نزدیک بود. بعد دیگه هلی کوپتره رفت روی پشت بوم ِ خونه های کوچه های اون ورتر، خیابون های اون ورتر. دیگه فقط صداش میومد.

بعد اومدم توی هال. مامان نشسته بود با مسعود با مینا. حرف می زدن. گفتم کله ی کمک خلبانه رو دیدم. مسعود گفت از کجا می دونی کمک خلبان بود؟ گفتم سمت راست نشسته بود. مینا گفت تو کله ی کمک خلبان رو دیدی؟ گفتم مگه صداشو نشنیدی؟ خیلی نزدیک بود. تازه بهم لبخند هم زد. مینا گفت بوس نفرستاد؟ گفتم نه. حلقه دستش بود. مرد باشرفی بود مینا. مرد باشرفی بود.

همین.
راستی لوگوی گوگل امروز چه خوشگله.

۱۰ نظر:

حماقت نکن گفت...

آها... باریکلا پس یعنی اگه بوس میفرستاد بی شرف می شد؟!!! :دی

درخت ابدی گفت...

دو تا سطر آخر رو ورداری و بند آخرتم یه ذره توش دست ببری یه داستان کوتاهه چیزی که نوشتی، جونو!

Juno گفت...

به حماقت نکن:
بعله که بی شرفه! مردی رو که دست چپش حلقه داره و واسه دخترای دیگه بوس می فرسته باید لباشو بهم دوخت! در همین حد خشانت فکر می کنم کافی باشه D:

Juno گفت...

به درخت ابدی:
راست میگی درخت؟ بند آخرو نمی دونم چیکار کنم. ولی الان که نگاه می کنم می بینم این دو سطر آخر واقعن بیخوده

درخت ابدی گفت...

دروغم چیه!

Juno گفت...

بعد از اینکه این جواب رو واسه کامنتت نوشتم دقیقن دقیقن این جمله اومد تو ذهنم: دروغم چیه؟ D:
"راست میگی؟" تکیه کلامه منه وقتی یه چیزی شنیدم که خوشحالم کرده.

درخت ابدی گفت...

من دارم خواب می‌بینم که بلاگر و وردپرس آزاد شده؟ الان بدون فیل‌افکن اومدم خونه‌ت!

Juno گفت...

درخت! هنوز فیلتریم! :-(
یعنی نود درصد از طرفداران ِ سینه چاک ِ وبلاگم واسه همین فیلتر لعنتی نمی تونن اینجا رو بخونن. به جون خواهرم اگه خالی ببندم.

درخت ابدی گفت...

توصیه می‌کنم یه وبلاگ زاپاس درست کن تو پرشین‌بلاگ و هم‌زمان آپ کن، واسه اونایی که نمی‌تونن این‌جا بیان. جدی می‌گم.
ولی دیروز واقعا یه نیم ساعتی فیلتر نبود.

Juno گفت...

شوخی کردم درخت جون، من اینجا فقط شما سه چهار رفیق رو دارم که از قضا همگی مثه خودم مغضوب ِ آقای فیلترنژاد هستین.