چهارشنبه، آذر ۱

And yet I feel nothing

فکر می کردم حس شیرینی داشته باشه. هر بار غر می زدم که من دیگه از دست پسرا خسته شدم و اینا انگیزه زندگی رو ازم گرفتن، مامان بهم می گفت عوضش اولین حقوقت رو که بگیری این خستگی ها یادت می ره. خب خستگی هام دو روز بعد از تموم شدن ِ ترم در رفت چون دلم برای پسرام تنگ شد، همون پسرایی که گاهی مجبور بودم انقدر سرشون داد بزنم که حالت تهوع بهم دست بده. دیگه یادم رفت چقدر ذله م کرده بودن. حالا امروز تولدمه. صندوق گوشیم بعد از مدت ها پر از پاکت های کوچولو شده. تو یکی از این پاکت ها چارصد و بیست و نه هزار و پونصد تومنه؛ اولین حقوقم. من اما هیچ حسی ندارم. به ممد، داداشم که معرف حضورتون هست، گفتم چرا؟ گفت چون هیچ نقشه ایی واسه این پول نداری. دلت نمی خواد باهاش کاری کنی. دیدم ای بابا، راست می گه ها. گفته بودم این بچه آدم فرزانه اییه. نمی دونم، شایدم این پول انقدر کمه که قلقلکم نمی ده باهاش کاری بکنم.
حالا این اولین حقوقم نبود البته. چهار پنج سال پیش فرهاد تازه عاشق شده بود. فرهاد معرف حضورتون نیست، پسرعمه مه. اومد یه متن سخت و ثقیل درباره نانوتکنولوژی به من داد، گفت اینو ترجمه کن پول قلنبه ایی بهت می دم. واسه دوس دختر ِ سابق- همسر فعلیش می خواست. بوگندوترین و مزخرف ترین ترجمه ی عمرم رو تحویلش دادم. بوگندو از این لحاظ که می دونید که ترجمه های بد واقعا بوی گند می دن. ترجمه هه رو ایمیل کردم به فرهاد و بهش خبر دادم. فردا صبحش چهل تومن ریخت به حسابم. همون موقع رفتم همه رو کارت شارژ خریدم  .

Gloomy birthday

بیست و پنج ساله شدم. غمگینم.

یکشنبه، آبان ۱۴

Head in Clouds*

این کارگردان هایی که فیلم های متوسط یا ضعیف می سازن، کاش یه چیزی یادشون باشه، که فیلم های متوسط نباید آدم ها رو غمگین و افسرده کنن. یعنی من بخوام فیلم ببینم و غمباد بگیرم خب می رم پیانیست رو می بینم، یا چه می دونم ماه تلخ یا فهرست شیندلر رو. اقلا می گم یه فیلم خیلی خوب دیدم و غمگین شدم. فیلم متوسط ببینم و غمگین بشم؟ زور داره خب. وقت می ذارم سر فیلم های متوسط به این امید که اینها یک چیز امیدبخش یا تسکین دهنده ایی داشته باشن، می بینم اینها هم دارن خودشون رو جر می دن که بیننده رو افسرده کنن. چون لابد فیلمی که بعد از دیدنش احساس بدبختی می کنید "حرفی برای گفتن داره." دلم می خواد یه فیلمی ببینم که قصه ش یه جوری پیش می ره که آخر سر همه چیز درست می شه. همه می خندن. حالشون خوبه. منم بعد از دیدنش لبخند بزنم و تا یکی دو روز دنیا رو رنگی تر ببینم و زندگی رو قشنگ تر. دروغ باشه که باشه، آدم گاهی دلش می خواد حرف های خوب بشنوه حتی اگر دروغ باشن. فیلم های شاهکار نمی تونن دروغ بگن، چون فیلمی که دروغ می گه نمی تونه شاهکار باشه. ولی این فیلم های متوسط، دروغ بگن به کسی برنمی خوره هیچ، دل یه آدمی مثل من شاد هم می شه.

عنوان یک فیلم متوسط و اعصاب خرد کن که دیشب دیدم  *

پنجشنبه، آبان ۱۱

Who can tell when summer turns to autumn

هیچ وقت گزینه ی "ریممبر پسورد" را نمی زدم. فکر می کردم یک وقت یک غریبه ایی، حالا غریبه هم نه هر کسی غیر از خودم بیاید پای این چیز بنشیند و وارد حساب کاربری وبلاگ یا ایمیلم بشود من چه کار کنم؟ حالا نه که توی اینها خیلی چیزهای محرمانه و نگفته ایی داشته باشم. همه ی حرف هایم را همه جا گفته ام. ولی به هرحال، یک نگرانی ایی از جنس نگرانی های بابابزرگی داشتم که باعث می شد به درخواست "ریممبر پسورد" بگویم نع. حالا ولی فرق می کند. اقلا برای این وبلاگ. روزی که برای اولین بار بعد از یک سال می خواستم وارد حسابم بشوم، دم ِ در ِ بلاگر ازم یوزر نیم و پسورد خواستند، یوزر را وارد کردم و بعد پسورد... دیدم ای بابا، یادم رفته بودها، پسورد ِ این وبلاگ ترکیبی از روز و ماه و سال تولد اِکسم هست. بعد یک چند دقیقه ایی بالشم را بغل گرفتم و بی هیچ حرکتی نشستم. وقت هایی که نمی دانم چه کار کنم یا سعی می کنم بفهمم چه احساسی دارم بالشم را بغل می گیرم و فکر می کنم. سرم سبک بود ولی. دلم هم. فکر کردم خاطراتم انقدر برم نمی انگیزند که دلتنگ بشوم و دلم گرفت. یک نفر را آنقدر دوست داشته باشی که مثل دختربچه های شانزده هیفده ساله که برای عشقشان وبلاگ می نویسند و اسمش را می گذارند " برای نفسم"، تاریخ تولدش را بگذاری پسورد ِ وبلاگت و بعد یک روز، بعد از مدت ها یک چیز بی ارزشی مثل پسورد وبلاگ تو را یاد او بیندازد و به آنی دلت نگیرد، مجبور باشی بشینی بالشت را توی بغلت بگیری و هی فکر کنی هی فکر کنی ببینی دلت برایش تنگ می شود؟ آخر سر حتی دلتنگ نشوی. گزینه ی " ریممبر پسورد" را زدم که هر بار که می خواهم به اینجا سر بزنم مجبور نباشم بالشم را توی بغلم بگیرم و فکر کنم چرا دلم اینهمه یخ زده