فکر می کردم حس شیرینی داشته باشه. هر
بار غر می زدم که من دیگه از دست پسرا خسته شدم و اینا انگیزه زندگی رو ازم گرفتن،
مامان بهم می گفت عوضش اولین حقوقت رو که بگیری این خستگی ها یادت می ره. خب خستگی
هام دو روز بعد از تموم شدن ِ ترم در رفت چون دلم برای پسرام تنگ شد، همون پسرایی
که گاهی مجبور بودم انقدر سرشون داد بزنم که حالت تهوع بهم دست بده. دیگه یادم رفت
چقدر ذله م کرده بودن. حالا امروز تولدمه. صندوق گوشیم بعد از مدت ها پر از پاکت
های کوچولو شده. تو یکی از این پاکت ها چارصد و بیست و نه هزار و پونصد تومنه؛
اولین حقوقم. من اما هیچ حسی ندارم. به ممد، داداشم که معرف حضورتون هست، گفتم
چرا؟ گفت چون هیچ نقشه ایی واسه این پول نداری. دلت نمی خواد باهاش کاری کنی. دیدم
ای بابا، راست می گه ها. گفته بودم این بچه آدم فرزانه اییه. نمی دونم، شایدم این پول
انقدر کمه که قلقلکم نمی ده باهاش کاری بکنم.
حالا این اولین حقوقم نبود البته. چهار پنج
سال پیش فرهاد تازه عاشق شده بود. فرهاد معرف حضورتون نیست، پسرعمه مه. اومد
یه متن سخت و ثقیل درباره نانوتکنولوژی به من داد، گفت اینو ترجمه کن پول قلنبه
ایی بهت می دم. واسه دوس دختر ِ سابق- همسر فعلیش می خواست. بوگندوترین و مزخرف ترین
ترجمه ی عمرم رو تحویلش دادم. بوگندو از این لحاظ که می دونید که ترجمه های بد
واقعا بوی گند می دن. ترجمه هه رو ایمیل کردم به فرهاد و بهش خبر دادم. فردا صبحش
چهل تومن ریخت به حسابم. همون موقع رفتم همه رو کارت شارژ خریدم .