هیچ وقت گزینه ی "ریممبر پسورد" را نمی زدم. فکر می کردم یک
وقت یک غریبه ایی، حالا غریبه هم نه هر کسی غیر از خودم بیاید پای این چیز بنشیند
و وارد حساب کاربری وبلاگ یا ایمیلم بشود من چه کار کنم؟ حالا نه که توی اینها خیلی
چیزهای محرمانه و نگفته ایی داشته باشم. همه ی حرف هایم را همه جا گفته ام. ولی به هرحال، یک
نگرانی ایی از جنس نگرانی های بابابزرگی داشتم که باعث می شد به درخواست
"ریممبر پسورد" بگویم نع. حالا ولی فرق می کند. اقلا برای این وبلاگ.
روزی که برای اولین بار بعد از یک سال می خواستم وارد حسابم بشوم، دم ِ در ِ بلاگر
ازم یوزر نیم و پسورد خواستند، یوزر را وارد کردم و بعد پسورد... دیدم ای بابا،
یادم رفته بودها، پسورد ِ این وبلاگ ترکیبی از روز و ماه و سال تولد اِکسم هست. بعد
یک چند دقیقه ایی بالشم را بغل گرفتم و بی هیچ حرکتی نشستم. وقت هایی که نمی دانم
چه کار کنم یا سعی می کنم بفهمم چه احساسی دارم بالشم را بغل می گیرم و فکر می
کنم. سرم سبک بود ولی. دلم هم. فکر کردم خاطراتم انقدر برم نمی انگیزند که دلتنگ بشوم و دلم
گرفت. یک نفر را آنقدر دوست داشته باشی که مثل دختربچه های شانزده هیفده ساله که برای
عشقشان وبلاگ می نویسند و اسمش را می گذارند " برای نفسم"، تاریخ تولدش
را بگذاری پسورد ِ وبلاگت و بعد یک روز، بعد از مدت ها یک چیز بی ارزشی مثل پسورد
وبلاگ تو را یاد او بیندازد و به آنی دلت نگیرد، مجبور باشی بشینی بالشت را توی
بغلت بگیری و هی فکر کنی هی فکر کنی ببینی دلت برایش تنگ می شود؟ آخر سر حتی
دلتنگ نشوی. گزینه ی " ریممبر پسورد" را زدم که هر بار که می خواهم به
اینجا سر بزنم مجبور نباشم بالشم را توی بغلم بگیرم و فکر کنم چرا دلم اینهمه یخ
زده.
۲ نظر:
این یخزدگی دل یه واکنش طبیعیه به درد و رنج. وقتش که برسه باز میشه.
من تمام پسوردهام رو یه گوشه نوشتم و خیالم راحته. اصراری ندارم که حفظشون کنم تا قاطی-پاتی شه.
عادت بالش بغل کردنت بامزهس:)
من همه پسوردام یکیه ترکیبیه از شماره شناسنامه و شماره موبایلم. همه جام ریممبر پسورد و میزنم تا این حد فراموشی گرفتم.
ارسال یک نظر