فارست گامپ نزدیک به سه سال ِ که داره میدوه بدون اینکه استراحت کنه. اون فقط واسه خواب شبانه توقف میکنه. ریش و پشمی بهم زده دیدنی، احتمالا اگر خوب توی موهای سر و ریشش نگاه کنی به یه قبیله شپش چاقالو بر میخوری. فارست با این کار عجیب و غریبش توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده. یه جایی که الآن دقیق یادم نیست کجا -شاید پلی روی رودخانه ی می سی سی پی - خبرنگارها منتظر فارست هستند که سر برسه و ازش بپرسند که واقعا چرا؟ چرا این کار رو میکنه؟ آخه اینهمه دویدن واسه چی؟ وقتی فارست سر میرسه دنبالش می دون و ازش می پرسند « چرا می دوی؟ به خاطر صلح جهانی؟ حقوق زنان؟ محیط زیست؟ حیوانات؟ بی خانمان ها؟ به خاطر چی؟» و فارست بدون اینکه لحظه ایی بایسته میگه: فقط دوست داشتم بدوم.
سهشنبه، شهریور ۹
I just felt like running
فارست گامپ نزدیک به سه سال ِ که داره میدوه بدون اینکه استراحت کنه. اون فقط واسه خواب شبانه توقف میکنه. ریش و پشمی بهم زده دیدنی، احتمالا اگر خوب توی موهای سر و ریشش نگاه کنی به یه قبیله شپش چاقالو بر میخوری. فارست با این کار عجیب و غریبش توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده. یه جایی که الآن دقیق یادم نیست کجا -شاید پلی روی رودخانه ی می سی سی پی - خبرنگارها منتظر فارست هستند که سر برسه و ازش بپرسند که واقعا چرا؟ چرا این کار رو میکنه؟ آخه اینهمه دویدن واسه چی؟ وقتی فارست سر میرسه دنبالش می دون و ازش می پرسند « چرا می دوی؟ به خاطر صلح جهانی؟ حقوق زنان؟ محیط زیست؟ حیوانات؟ بی خانمان ها؟ به خاطر چی؟» و فارست بدون اینکه لحظه ایی بایسته میگه: فقط دوست داشتم بدوم.
سهشنبه، مرداد ۲۶
حسرت
اگر یکهو پول قلنبه ایی نصیبم میشد، اولین کاری که می کردم این بود که با آن یک سینمای بزرگ بزرگ برای خودم می ساختم و توی آن همه ی فیلم هایی که دوست داشتم را می دیدم. الآن که دارم با حسرت تیزر فیلم جدید کریستوفر نولان (inception) را نگاه میکنم، دوباره همان حسرت همیشگی توی دلم قلنبه شده که ای خدا، یعنی می شود یک روز ما هم این فیلم ها را روی پرده سینما ببینیم؟ پول قلنبه هم که دستمان نمی دهی برویم برای خودمان سینما بسازیم.
پنجشنبه، مرداد ۲۱
یکشنبه، مرداد ۱۷
من اینجا(بلاگر) رو دوست دارم. جدا احساس میکنم به خارجه سفر کردم چون امکاناتی داره که تو ولایت خودمون(بلاگفا) عمرا خبری ازشون نبود. خصوصا این بخش طراحی الگو منو بدجوری هیجان زده کرده، طوریکه تقریبا هر نیم ساعت یکبار یا بلاگم رو از این سر به اون سر میکنم یا رنگشو عوض میکنم یا کلا الگوش رو عوض میکنم و... کلا هنوز در حالت جوزدگی به سر می برم. ولی از اونجایی که من آخر ِ خوش شانسی ام، بلاگر واسه من بازی درآورده و تو قسمت page elements اساسا چیزی به اسم add a gadget ندارم. این یعنی اینکه نمی تونم پیوندهام رو به صفحه بلاگم اضافه کنم. آدرس همه ی شما رو از حفظ بلدم (از این نظر به خودم می بالم) ولی دوست دارم لینکتون رو روی بلاگم داشته باشم که متاسفانه بلاگر فعلا این اجازه رو بهم نمیده. نمی دونم چیکار کنم.
به حرفخونه: رویا؟! یعنی اگه الان باهات حرف بزنم ناراحت میشی؟ چی شد از چی ناراحت شدی؟ آخه چرا خداحافظی؟
به حرفخونه: رویا؟! یعنی اگه الان باهات حرف بزنم ناراحت میشی؟ چی شد از چی ناراحت شدی؟ آخه چرا خداحافظی؟
جمعه، مرداد ۱۵
ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه قبل از ظهر است و من فارسی بلد نیستم.
ایرانی جماعت عادت دارد وقتی یکی از دوستان و آشنایانش را به همراه بچه کوچکشان می بیند، فوری بچه هه را بغل کند و به این طرف و آن طرف پرتابش کند و هی لپش را بکشد و ببوسد و قربان صدقه اش برود. اصلا هم به این ربطی ندارد که بچه هه خوشگل و مامانی باشد، این قضیه بچه های ریقوی دماغویی را هم که آب دماغشان تا روی نافشان آویزان است شامل می شود. من اما، از اینجور کارها بلد نیستم. می شود گفت با یک بچه همانجور حرف می زنم که با یک آدم بزرگ. نه اینکه نخواهم با بچه ها بچه گانه حرف بزنم، نمی توانم. آن روز اما، حتا مثل یک آدم بزرگ هم نمی توانستم با پرنیان حرف بزنم. بچه ی عجیبی بود به نظرم. نه ورجه وورجه می کرد نه می خندید و نه برخلاف همسالانش دستش را توی دماغ و نافش می کرد و دامنش را تا روی سینه اش بالا می کشید. آرام نشسته بود و یک کتاب کودکان -که به زبان انگلیسی بود- را توی دستش گرفته بود و به عکس هایش نگاه می کرد. چند قدم آنطرف تر، آقای علینژاد -پدر پرنیان و استاد من- داشت توی کتاب های کتابخانه ی دفترش دنبال کتابی می گشت که قرار بود به من امانت دهد تا از روی آن کپی بزنم. یک بند حرف می زد و می گفت که این کتاب با چند کتاب دیگر را از انگلیس برایش فرستاده اند و اینکه ظاهرا چهارصد پانصد تومانی برایش آب خورده اند. نمی دانستم چرا اینها را به من می گوید، آیا انتظار داشت برای بار چندم از اینکه لطف می کرد و کتابهایش را در اختیارم می گذاشت از او تشکر کنم؟ اما من چیزی نمی گفتم، از آن روزهایی بود که مغزم اساسا قفل کرده بود.
پرنیان برگشت و کتابش را رو به من گرفت: "بخون". همین یک کلمه "بخون". نه کمتر نه بیشتر. کتاب را توی دستم گرفتم و شروع کردم به همزمان ترجمه کردن و خواندن. قصه زنبورهای عسلی بود که شهد گل ها را می گرفتند و با آن عسل درست می کردند. چند خطی که خواندم پرنیان را نگاه کردم. با نگاهی خنگ خیره شده بود به من و چیزی نمی گفت. به شوخی گفتم: well, you don`t look very interested و خندیدم. علینژاد برگشت و به من گفت: "فارسیش خیلی خوب نیست، به انگلیسی بخون براش". این جمله را خیلی عادی گفت. توی صدایش نه حسی از افتخار پدرانه بود و نه حسی از شرمندگی. جوری می گفت "فارسیش خیلی خوب نیست" که انگار می خواست بگوید "هوا گرم است" یا اینکه "ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه قبل از ظهر است". از بی تفاوت بودن لحن صدایش دلم گرفت. باز اگر لحنش افتخار آمیز بود میشد بعدا با بچه ها بنشینیم و پشت سرش به ریشش بخندیم، اما حالا... . رو کردم به پرنیان و با لحنی مردد گفتم: so, you want me to read it in english؟ سرش را تکان داد که یعنی "آره" یا...خب، "yeah". دلم گرفت. شروع کردم به خواندن شرح زندگی زنبورهای عسلی که شهد گلها را می گیرند و با آن عسل درست می کنند، اینبار بدون آنکه بخواهم چیزی را ترجمه کنم. چند خطی که خواندم سرم را بالا آوردم و پرنیان را نگاه کردم. چتری های مشکی اش روی چشم های درشت عسلی اش ریخته بود و دهان کوچولوی خیسش نیمه باز بود. لبخند می زد انگار.
پرنیان برگشت و کتابش را رو به من گرفت: "بخون". همین یک کلمه "بخون". نه کمتر نه بیشتر. کتاب را توی دستم گرفتم و شروع کردم به همزمان ترجمه کردن و خواندن. قصه زنبورهای عسلی بود که شهد گل ها را می گرفتند و با آن عسل درست می کردند. چند خطی که خواندم پرنیان را نگاه کردم. با نگاهی خنگ خیره شده بود به من و چیزی نمی گفت. به شوخی گفتم: well, you don`t look very interested و خندیدم. علینژاد برگشت و به من گفت: "فارسیش خیلی خوب نیست، به انگلیسی بخون براش". این جمله را خیلی عادی گفت. توی صدایش نه حسی از افتخار پدرانه بود و نه حسی از شرمندگی. جوری می گفت "فارسیش خیلی خوب نیست" که انگار می خواست بگوید "هوا گرم است" یا اینکه "ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه قبل از ظهر است". از بی تفاوت بودن لحن صدایش دلم گرفت. باز اگر لحنش افتخار آمیز بود میشد بعدا با بچه ها بنشینیم و پشت سرش به ریشش بخندیم، اما حالا... . رو کردم به پرنیان و با لحنی مردد گفتم: so, you want me to read it in english؟ سرش را تکان داد که یعنی "آره" یا...خب، "yeah". دلم گرفت. شروع کردم به خواندن شرح زندگی زنبورهای عسلی که شهد گلها را می گیرند و با آن عسل درست می کنند، اینبار بدون آنکه بخواهم چیزی را ترجمه کنم. چند خطی که خواندم سرم را بالا آوردم و پرنیان را نگاه کردم. چتری های مشکی اش روی چشم های درشت عسلی اش ریخته بود و دهان کوچولوی خیسش نیمه باز بود. لبخند می زد انگار.
اشتراک در:
پستها (Atom)