ایرانی جماعت عادت دارد وقتی یکی از دوستان و آشنایانش را به همراه بچه کوچکشان می بیند، فوری بچه هه را بغل کند و به این طرف و آن طرف پرتابش کند و هی لپش را بکشد و ببوسد و قربان صدقه اش برود. اصلا هم به این ربطی ندارد که بچه هه خوشگل و مامانی باشد، این قضیه بچه های ریقوی دماغویی را هم که آب دماغشان تا روی نافشان آویزان است شامل می شود. من اما، از اینجور کارها بلد نیستم. می شود گفت با یک بچه همانجور حرف می زنم که با یک آدم بزرگ. نه اینکه نخواهم با بچه ها بچه گانه حرف بزنم، نمی توانم. آن روز اما، حتا مثل یک آدم بزرگ هم نمی توانستم با پرنیان حرف بزنم. بچه ی عجیبی بود به نظرم. نه ورجه وورجه می کرد نه می خندید و نه برخلاف همسالانش دستش را توی دماغ و نافش می کرد و دامنش را تا روی سینه اش بالا می کشید. آرام نشسته بود و یک کتاب کودکان -که به زبان انگلیسی بود- را توی دستش گرفته بود و به عکس هایش نگاه می کرد. چند قدم آنطرف تر، آقای علینژاد -پدر پرنیان و استاد من- داشت توی کتاب های کتابخانه ی دفترش دنبال کتابی می گشت که قرار بود به من امانت دهد تا از روی آن کپی بزنم. یک بند حرف می زد و می گفت که این کتاب با چند کتاب دیگر را از انگلیس برایش فرستاده اند و اینکه ظاهرا چهارصد پانصد تومانی برایش آب خورده اند. نمی دانستم چرا اینها را به من می گوید، آیا انتظار داشت برای بار چندم از اینکه لطف می کرد و کتابهایش را در اختیارم می گذاشت از او تشکر کنم؟ اما من چیزی نمی گفتم، از آن روزهایی بود که مغزم اساسا قفل کرده بود.
پرنیان برگشت و کتابش را رو به من گرفت: "بخون". همین یک کلمه "بخون". نه کمتر نه بیشتر. کتاب را توی دستم گرفتم و شروع کردم به همزمان ترجمه کردن و خواندن. قصه زنبورهای عسلی بود که شهد گل ها را می گرفتند و با آن عسل درست می کردند. چند خطی که خواندم پرنیان را نگاه کردم. با نگاهی خنگ خیره شده بود به من و چیزی نمی گفت. به شوخی گفتم: well, you don`t look very interested و خندیدم. علینژاد برگشت و به من گفت: "فارسیش خیلی خوب نیست، به انگلیسی بخون براش". این جمله را خیلی عادی گفت. توی صدایش نه حسی از افتخار پدرانه بود و نه حسی از شرمندگی. جوری می گفت "فارسیش خیلی خوب نیست" که انگار می خواست بگوید "هوا گرم است" یا اینکه "ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه قبل از ظهر است". از بی تفاوت بودن لحن صدایش دلم گرفت. باز اگر لحنش افتخار آمیز بود میشد بعدا با بچه ها بنشینیم و پشت سرش به ریشش بخندیم، اما حالا... . رو کردم به پرنیان و با لحنی مردد گفتم: so, you want me to read it in english؟ سرش را تکان داد که یعنی "آره" یا...خب، "yeah". دلم گرفت. شروع کردم به خواندن شرح زندگی زنبورهای عسلی که شهد گلها را می گیرند و با آن عسل درست می کنند، اینبار بدون آنکه بخواهم چیزی را ترجمه کنم. چند خطی که خواندم سرم را بالا آوردم و پرنیان را نگاه کردم. چتری های مشکی اش روی چشم های درشت عسلی اش ریخته بود و دهان کوچولوی خیسش نیمه باز بود. لبخند می زد انگار.
پرنیان برگشت و کتابش را رو به من گرفت: "بخون". همین یک کلمه "بخون". نه کمتر نه بیشتر. کتاب را توی دستم گرفتم و شروع کردم به همزمان ترجمه کردن و خواندن. قصه زنبورهای عسلی بود که شهد گل ها را می گرفتند و با آن عسل درست می کردند. چند خطی که خواندم پرنیان را نگاه کردم. با نگاهی خنگ خیره شده بود به من و چیزی نمی گفت. به شوخی گفتم: well, you don`t look very interested و خندیدم. علینژاد برگشت و به من گفت: "فارسیش خیلی خوب نیست، به انگلیسی بخون براش". این جمله را خیلی عادی گفت. توی صدایش نه حسی از افتخار پدرانه بود و نه حسی از شرمندگی. جوری می گفت "فارسیش خیلی خوب نیست" که انگار می خواست بگوید "هوا گرم است" یا اینکه "ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه قبل از ظهر است". از بی تفاوت بودن لحن صدایش دلم گرفت. باز اگر لحنش افتخار آمیز بود میشد بعدا با بچه ها بنشینیم و پشت سرش به ریشش بخندیم، اما حالا... . رو کردم به پرنیان و با لحنی مردد گفتم: so, you want me to read it in english؟ سرش را تکان داد که یعنی "آره" یا...خب، "yeah". دلم گرفت. شروع کردم به خواندن شرح زندگی زنبورهای عسلی که شهد گلها را می گیرند و با آن عسل درست می کنند، اینبار بدون آنکه بخواهم چیزی را ترجمه کنم. چند خطی که خواندم سرم را بالا آوردم و پرنیان را نگاه کردم. چتری های مشکی اش روی چشم های درشت عسلی اش ریخته بود و دهان کوچولوی خیسش نیمه باز بود. لبخند می زد انگار.
۱۲ نظر:
دختر .....این چه کاری بود کردی؟
من مثل خنگ ها دو ساعته دارم دنبال قسمت نظرات میگردم. نمیدیدمش.
به هر حاااااااااااااال.
وبلاگ جدید مبارک. ایشالا اذیت نکنه .
ای وای نظر گذاشتنش چقدر پیچ اندر پیچه. دختر تو با ما چه کردی؟
وای که چقدر غر زدم نه؟
بازم مبارک باشه.
جونو خدا تو رو نکشه.
راستی از این بچه هه که تعریف کردی خیلی بدم اومد. از این تیپ بچه های جدی خیلی بدم میاد. باهاشون معذبم. حس میکنم من بچه میشم در مقابلشون.
چقدر فضای این اتاقی که توصیف کردی ناراحت کننده اس. از اونجاهایی که من از ورود بهشون وحشت برم می داره. آدمهای اینجوری رو هزار بارهم که ببینم باز هم باهاشون احساس غریبگی می کنم.
وبلاگ جدید مبارک.
این جور آدما به شدت غیر قابل تحملن. بد نیست امثال این آقا یه مقدار هم با بچه شون فارسی حرف بزنن.
مبارکِ وبلاگ.
@حرفخونه:
فکر کنم اگه الان دم دستت بودم حتما یه دل سیر منو کتک می زدی رویا:))
-طفلی بچه هه تقصیره خودش نیست. پدر مادر تازه به دوران رسیده ش این بلا رو به سرش آوردن.
*مرسی واسه تبریک :)
@ موش کور:
ترم بعد با این آقا چهار واحد درس دارم. فکر کن چه مصیبتی دارم.
*مرسی :)
@درخت ابدی:
آره، به شدت غیرقابل تحملن.
*مرسی :)
به به می بینم همسایه شدیم . این دختر خانم عینک نداشت احیانا؟
وقتی میری تو حسابت تو blogger وارد dashbord میشی ، اونجا رو design کلیک کن ... قالبت جوریه که اینجور امکانات سمت چپ بلاگت میاد پس تو سمت چپ دنبال add a gadget بگرد . بعد از تو لیستی که میاد blog list رو انتخاب کن . بعد که اضافه میشه به همون صفحه design با edit تنظیماتش رو سیخ بزن. بازم اگه نشد بگو
اه یادم رفت بگم که نظرت هم بسیار فنی بود .
تو design تو زبانه page elements دنبالش بگرد . اگه نشد یه بار امتحانی قالب وب رو عوض کن ببین میشه ؟
من هستم.
@حرفخونه:
تا حالا انقدر ناراحت ندیده بودمت رویا :(
ارسال یک نظر