من خواب های چرند زیاد می بینم. به معنای واقعی چرند. امروز بعد ازظهر خواب دیدم نشسته ام توی سالن ابن سینای دانشکده ادبیات، خانم صادقی -معلم زیست دوم دبیرستان و پیش دانشگاهیم- نشسته کنارم و لیلا فروهر آن پایین روی سن دارد آواز می خواند. داشتم به خانم صادقی می گفتم این لیلا فروهر به نظر آدم خنگی میاد. خانم صادقی خندید و من را نگاه کرد و از نزدیک دیدم چه چشم های عسلی قشنگی دارد. بعد یک نفر آمد کنار من نشست. از حالت نشستنش فهمیدم مامان است. گفت انقدر می خوابی شب خوابت نمیبره. پتو را روی سرم کشیدم. بوی خوبی می داد؛ شامپو جوانه ی گندم سینره. لیلا فروهر حالا داشت حرف هایی می زد. مامان گفت یه ذره سالاد درست می کنی واسه افطار بابات؟ خانم صادقی بلند شد و صدای لیلا فروهر فید شد. بعد صدای دکتر ارنست را شنیدم که از توی هال می آمد. چشم هام را باز کردم. مامان موهاش خیس بود. گفتم خانم صادقی رو دیدم. مامان پرسید خانم صادقی کیه و بعد منتظر نماند تا من بگویم خانم صادقی ِ عزیزم دبیر زیست شناسی ِ دبیرستانم بود که مهربان بود و اصفهانی بود و چشم های قشنگ عسلی داشت و سی و هشت سالش بود و بچه نداشت و دلش می خواست من میکروبیولوژی بخوانم. مامان پرسید آیا احتمالش وجود دارد که لطفا اگر زحمتی نیست و خسته نمی شوم یک ذره سالاد برای افطار بابا درست کنم لطفا؟ گفتم زحمتی نیست و بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. کار کردن من توی آشپزخانه مراسم خاصی دارد. اول اینکه شلوار کار دارم. شلوار کارم در واقع یک چیز ِ تا روی زانوست که دو تا جیب گنده دارد و این چیزی است که آن را شلوار کار می کند. قرار نیست آچار فرانسه و پیچ گوشتی توش بگذارم، جیب ِ سمت چپ را برای گوشیم می خواهم که بگذارم توش و هندزفری توی گوشم باشد و یک نفر برایم چیزی بخواند یا بنوازد یا حرفی بزند. حالا که فکر می کنم می بینم مراسم کار کردنم در آشپزخانه آنقدرها هم خاص نیست و کلا به پوشیدن یک شلوار کار ختم می شود که تازه آنهم صورتی است. گشتم توی چاقوها و چاقو دسته سفید تیزه را پیدا کردم. سه تا خیار را پوست گرفتم و خیلی دقیق خردشان کردم. گوجه ها آبدار بودند و قشنگ خرد نمی شدند، اعصابم خرد شد. پیاز تند بود و غده های اشکی ام قلنبه شدند و فواره زدند. با پشت دست کشیدم روی گونه ام و سیاه شد. مداد چشم بود که ذوب شده بود رو صورتم. زیر لب گفتم چه کثافت کاری ایی. ممد آمد توی آشپزخانه، گفت شبیه دخترهایی شده ام که شکست عشقی خورده اند. گفتم بنداز ممد جان، تیکه بنداز. ما که از همه جا داریم می خوریم، تو هم بزن. بعد فکر کردم چرا دارم این حرف ها را می زنم؟ چون این روزها زندگی آرامی دارم و می شود گفت که با خودم در صلحم. انگار فقط خوشم آمده بود غر بزنم. روی سالاد یک ذره نعنا خشک پاشیدم و یک گل گوجه که با مشقت درست کرده بودم گذاشتم. گفتم ممد، بیا از اثر هنریم عکس بگیر. ممد پوفی کرد و رفت. با نگاهش می گفت خیلی خُلی. اعتنا نکردم.