امتحان میان ترم ِ رمان سخت بود. همه ی بچه ها خراب کرده بودن به جز یه نفر. ماکسیمم نمره ها شده بود 9 و بعد از اون 5 داشتیم و زیر ِ 5. فاطمه به نمایندگی از طرف بقیه بچه ها رفت پیش استاد و ازش خواست که لااقل به جای 10 نمره، امتحان رو بکنه 8 نمره ایی. استاد گفته نچ، نمیشه. البته احتمالا اینجوری نگفته، من دارم اینجوری میگم. خلاصه، فاطمه گفته استااااد! خب حداقل ببریدمون رو کِرو؟! استاد گفته باشه. با این یکی موافقم. نمره ماکسیممتون شده 9 پس به بقیه یک نمره اضافه می کنم. ما دقیقا نمی دونیم در این لحظه ی خاص قیافه ی فاطی چه شکلی شده، اما با توجه به تجارب قبلی حدس می زنیم که کش اومده باشه.
فاطمه بهم می گه حیف که دوستت دارم وگرنه ازت متنفر می شدم. بهش می گم برو خدا رو شکر کن که هزارسالی یکبار ویرم می گیره درس بخونم. والا!
۲۱ نظر:
D:
هه...
معلومه کار درستی :))
خداوند تمامی نمودار شکنان را ...
جملهی آخر فاطمه جالب بود.
میشه اینطور استنباط کرد که تو 9 شدی؟!
خرخون خرخون كه مي گن شومايي؟
باید اون کسی که نمره ی 9 گرفته رو به هشت قسمت مساوی تقسیم کرد و از هشت دروازه ی شهر آویخت.
به هدی:
D:
به absolution:
پشیمونم پشیمون.
به حماقت نکن:
... برای حفظ منافع اسلام و مسلمین در پناه خود نگه دار آآآآآآآمین.
به درخت ابدی:
آره درخت جان، خودشم.
به من و من:
تو رو خدا این وصله ها رو به من نچسبونید گناه دارم. من؟ خرخون؟ استغفرا...
به موش کور:
جامعه ی نخبه کش که میگن همینه ها :-))
این که نامبر وان باشی حس خوبی داره نه؟ :دی
من هنوز رشته تحصیلیت رو نفهمیدم
ادبیات انگلیسی؟! مترجمی انگلیسی؟! :D
احتمالا هر هزار سالم یبار ویرت می گیره پست بذاری ها؟! :دی
بنویس برایمان...
به warrior:
آره حس خیلی خوبی داشت. مخصوصن وقتی نگاه های دوستانه ی هم کلاسیام رو دیدم D:
ادبیات می خونم.
به absolution:
نه دیگه، هزار سال هم خیلی زیاده. حدودای دو سه هفته بین هر پست فاصله میفته. خیلی هم زیاد نیست :-)
سیاره کهن گرفتاریهای قبیلیم منفجر شد، ستاره سهیل پایان ترهماست که متولد می شود.
جدی؟!
خب پس بنویس دیگه...
بعضی وقتا به ذهنمان خطور میکند دیگر نمی آیی!!
به حماقت نکن:
پایان ترم گفتی و کردی کبابم!
به absolution:
من همیشه به وبلاگ دوستام سر می زنم، حتا اگه خودم هزار سال یه بار آپ کنم ;-)
ارسال یک نظر