سه‌شنبه، آذر ۱۶

The lovely distraction

روزهای فلاسک فلاسک چای دم کردن و فوران کافئین توی خون و بیدار موندن تا 3 نصف شب و تنظیم کردن آلارم گوشی روی 5 صبح و تند و تند کپی کردن جزوه ی رفقا و غلط گیری ِ جزوه ی خودم و چشم های پف کرده و بی خواب و خمیازه های کشدار و سرجلسه من خودکار آبیم خشک می نویسه آی رفقا کی خودکار اضافی داره و نه بابا من خودمم خوب نخوندم نمی تونم چیزی بت برسونم و ای بابا جنم ِ تقلب کردنم نداریم و ددم وای این دیگه کجا بود و هیس چیزی نگو الان می ندازتمون بیرون و لعنتی این سوالا رو از کجاش درآورده و خاک به سرم افتضاح شد و چند نمره ایی بود حالا و خدا کنه ببرتمون رو کرو و ببینم، حالا راسی راسی همگی با هم گند زدیم؟

این روزا رو دوست دارم. این روزای شلوغ و پراسترس رو دوست دارم.

۱۲ نظر:

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

دوست داری ؟ مازوخیسم داری بنده خدا حالیت نیست

falsch گفت...

اوهووم قشنگن . فکر کن سه تا فصل یه کتاب روامتحان داشته باشی و ده دقیقه قبل امتحان بفهمی پنج فصل بوده نه سه تا . قشنگ تر نمیشه اوضاع؟

موش کور گفت...

تجربه به من ثابت کرده عده ای همیشه عین سگ دروغ می گن که گند زدن. در نتیجه هیچ وقت روی این جمله ی همگی گند زدیم حساب نکن.

درخت ابدی گفت...

یه جمله ی شیش خطی! جالب بود.
اسم امتحان رو که می شنوم استرس می گیرم.

Warrior گفت...

آخ آخ
خوب این فضا رو درک می‌کنم
چه روزایی داشتیم تو اون زیراکسیه دانشکده
آخر ترم که میشد مگه می‌تونستی پاتو بذاری تو؟!! از بس شلوغ بود

من این شلوغی رو دوست دارم چون آدم خودشم نخواد مجبــــــوره تحرک داشته باشه:دی

Juno گفت...

به حماقت نکن:
البته درجاتی از مازوخیسم رو در خودم دارم. ولی دلیل علاقه م به این روزا خودآزاریم نیست، دلیلش رو توی قسمت عنوان گفتم.

Juno گفت...

به هدی:
و فکر کن بیشتر سوالات از همون دو فصل آخر بیان، اینجوری دیگه کاملا قشنگ میشه :-)

Juno گفت...

به موش کور:
این چیزی که تو میگی از اول دبستان واسه من تجربه شده، اما گاهی اوقات آدم واقعا فکر می کنه یک امتحانی رو گند زده بعد که نتیجه امتحان میاد می بینه ای بابا ماکسیمم شده.

Juno گفت...

به درخت ابدی:
استرس امتحان که در مقابل استرس های دیگه خیلی کوچولو و بی آزاره. تا باشه از این استرس ها :-)

Juno گفت...

سلام واریر،
خوبی؟
چه کم حرف شدی، وبلاگ بینوات رو چرا به حال خودش گذاشتی؟

این اتاق زیراکس رو نگو که ما تا حالا چند کشته و شهید دادیم توی این اتاق.

من و من گفت...

من از روزهاي امتحان متنفر بودم
من بزرگ كه مثل شير مي غريد رو تبديل مي كرد به يه موش استفراغو!
باور مي كني؟
خودمم باور نمي كنم 4 تا سوال مزخرف يه همچين خفتي بهم بده
ولي باحال بودا
خاطرش لااقل باحاله

Juno گفت...

نمی تونم تو رو اینطوری تصور کنم. باور کن سخته :-))