امروز یک لیوان دیگر شکستم. اگر مامان بزرگ بود میگفت قضا بلا بوده حتما. زنگ زدم به مامان که بیرون بود و ازش پرسیدم خاک انداز کجاست؟ مامان فوری شستش خبردار شد که دست گل به آب داده ام. پرسید خاک انداز واسه چی؟ گفتم یه لیوان شکستم. گفت به به به به... بازم؟ ایرانی بود یا فرانسوی؟ گفتم ایرانی بود اما مطمئن نبودم، شاید هم یکی از بیست و چهار لیوان فرانسوی محبوب مامان بود.
مامان گفته بود خاک انداز را می توانم زیر کابینت آخری پیدا کنم که نکردم. گم و گور شده بود. تمام خانه را دنبالش گشتم اما پیداش نکردم. یاد حرف عمه افتادم که میگفت وقتی چیزی را پیدا نمیکنی یعنی شیطون روش نشسته، صلوات بفرست پیدا میشه. هفت هشت بار صلوات فرستادم اما خبری از خاک انداز نشد.
یک صفحه روزنامه همشهری را پهن کردم کف زمین و پاهام را گذاشتم دو طرف آن و با جاروی دسته بلند شروع کردم به کشیدن خرده شیشه ها به سمت روزنامه. هیچ چیزی پام نکرده بودم، دمپایی رو فرشی هام چند قدم آنطرف تر نشسته بودند و من را نگاه می کردند. مسعود برادر نازنینم را که می شناسید، طفلی خیلی نگران سلامتی من است. مرا که در آن وضعیت مسخره دید فریاد زد: ابله! میزنی پات رو زخم و زیلی میکنی! تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم: مسعود! هیچ میدونی من تو همه عمری که از خدا گرفتم یه بار هم نشده که زنبوری نیشم بزنه؟ گفت چه ربطی داره این حرف؟ گفتم نمی دونم و واقعا هم نمی دانستم چه ربطی داشت.
تو کف پام سوزشی احساس کردم که آشنا بود. میخچه ایی تو کف پای چپم دارم که پنج شش سالی می شود با من زندگی می کند. نه بزرگ شده نه کوچک. نه می میرد و نه رشد میکند. حوصله دکتر رفتن به خاطر همچین موجود کوچولویی را ندارم. وانگهی(دریا شود) بیچاره کاری به من ندارد، فقط بعضی وقت ها با یک سوزش کوچک اظهار وجود می کند که می شود به راحتی ازش صرفنظر کرد. دورش را با یک خودکار آبی خط کشیده ام. نمی دانم این را می دانید یا نه، قدیمی ها رسم داشته اند دور آدم مریض را خط می کشیده اند (فکر کنم یک چیزی شبیه کروکی) که شفا پیدا کند. من البته این کار را محض فان کرده ام. یک موقع بهم نگویید خرافاتی و این حرف ها.
برای اینکه خرده های شیشه از روی زمین پاک شوند یک پارچ را پر از آب کردم و روی جاهایی که حس میکردم خرده شیشه هست آب ریختم که آنها را با خودش جمع کند و ببرد توی آن حلقه ی سیاه کوچولویی که وسط کف آشپزخانه است. اگر دوربین دیجیتال داشتم از این پارچ برایتان عکس می گرفتم که ببینیدش از بس که بامزه است. وقتی بچه بودیم با مسعود از تو دریا پیداش کردیم. کلا ما خیلی چیزها تو دریا پیدا کردیم. از همین پارچ فانتزی پلاستیکی بگیر تا بطری های خوشگل مشروب (خالی بودند به خدا). ما خوشمان می آمد که فکر کنیم این بطری ها و همه ی این خرت و پرت ها مال ناوهای آمریکایی هستند و واقعا هیچ بعید نبود که آمریکایی باشند. ظاهرشان که نشان میداد حداقل "اینجایی نیستند". مامان چند بار سعی کرده از دست این پارچ خلاص شود که من نگذاشته ام. ازش خوشم می آید.
کف آشپزخانه را که خوب شستم و مطمئن شدم که خطر زخمی شدن کسی را تهدید نمی کند از آشپزخانه آمدم بیرون اما دو قدم از در آشپزخانه بیرون نرفته بودم که دردی ناآشنا را تو کف پای چپم احساس کردم. چند سانت پایین تر از آن میخچه ی کوچولوی بی آزار یک تکه شیشه نه چندان کوچک تو پام فرو رفته بود و دور و برش خون زده بود بیرون. غافلگیر شدم.
مامان که آمد خانه فوری پرسید کدام لیوان را شکسته ام و منم گفتم "از اونا که دهنشون گشاده". مامان بهم پرید که دختر اینکه فرانسوی بوده! واااااااااای از دست تو... بعد خواست یک سری حرف دیگر بزند که کف پایم را بهش نشان دادم و او دلش سوخت. رفت بتادین آورد و چسب زخم که پام را پانسمان کند. یاد روزی افتادم که چهار پنج ساله بودم و بابا مرا با دوچرخه برده بود بیرون که هوایی بخورم. نمی دانم چی شد که یکهو دیدم من و بابا داریم تو هوا پرواز می کنیم. بعد فهمیدم پام رفته بوده لای چرخ جلو و دوچرخه قفل کرده بوده . پام بدجوری زخمی شده بود. همین پای چپم بود، جای زخمش هنوز مانده. بابا می گوید خدایی بوده که آن روز پام لای چرخ قطع نشده، چه می دانم، شاید همین طور باشد.
مامان گفته بود خاک انداز را می توانم زیر کابینت آخری پیدا کنم که نکردم. گم و گور شده بود. تمام خانه را دنبالش گشتم اما پیداش نکردم. یاد حرف عمه افتادم که میگفت وقتی چیزی را پیدا نمیکنی یعنی شیطون روش نشسته، صلوات بفرست پیدا میشه. هفت هشت بار صلوات فرستادم اما خبری از خاک انداز نشد.
یک صفحه روزنامه همشهری را پهن کردم کف زمین و پاهام را گذاشتم دو طرف آن و با جاروی دسته بلند شروع کردم به کشیدن خرده شیشه ها به سمت روزنامه. هیچ چیزی پام نکرده بودم، دمپایی رو فرشی هام چند قدم آنطرف تر نشسته بودند و من را نگاه می کردند. مسعود برادر نازنینم را که می شناسید، طفلی خیلی نگران سلامتی من است. مرا که در آن وضعیت مسخره دید فریاد زد: ابله! میزنی پات رو زخم و زیلی میکنی! تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم: مسعود! هیچ میدونی من تو همه عمری که از خدا گرفتم یه بار هم نشده که زنبوری نیشم بزنه؟ گفت چه ربطی داره این حرف؟ گفتم نمی دونم و واقعا هم نمی دانستم چه ربطی داشت.
تو کف پام سوزشی احساس کردم که آشنا بود. میخچه ایی تو کف پای چپم دارم که پنج شش سالی می شود با من زندگی می کند. نه بزرگ شده نه کوچک. نه می میرد و نه رشد میکند. حوصله دکتر رفتن به خاطر همچین موجود کوچولویی را ندارم. وانگهی(دریا شود) بیچاره کاری به من ندارد، فقط بعضی وقت ها با یک سوزش کوچک اظهار وجود می کند که می شود به راحتی ازش صرفنظر کرد. دورش را با یک خودکار آبی خط کشیده ام. نمی دانم این را می دانید یا نه، قدیمی ها رسم داشته اند دور آدم مریض را خط می کشیده اند (فکر کنم یک چیزی شبیه کروکی) که شفا پیدا کند. من البته این کار را محض فان کرده ام. یک موقع بهم نگویید خرافاتی و این حرف ها.
برای اینکه خرده های شیشه از روی زمین پاک شوند یک پارچ را پر از آب کردم و روی جاهایی که حس میکردم خرده شیشه هست آب ریختم که آنها را با خودش جمع کند و ببرد توی آن حلقه ی سیاه کوچولویی که وسط کف آشپزخانه است. اگر دوربین دیجیتال داشتم از این پارچ برایتان عکس می گرفتم که ببینیدش از بس که بامزه است. وقتی بچه بودیم با مسعود از تو دریا پیداش کردیم. کلا ما خیلی چیزها تو دریا پیدا کردیم. از همین پارچ فانتزی پلاستیکی بگیر تا بطری های خوشگل مشروب (خالی بودند به خدا). ما خوشمان می آمد که فکر کنیم این بطری ها و همه ی این خرت و پرت ها مال ناوهای آمریکایی هستند و واقعا هیچ بعید نبود که آمریکایی باشند. ظاهرشان که نشان میداد حداقل "اینجایی نیستند". مامان چند بار سعی کرده از دست این پارچ خلاص شود که من نگذاشته ام. ازش خوشم می آید.
کف آشپزخانه را که خوب شستم و مطمئن شدم که خطر زخمی شدن کسی را تهدید نمی کند از آشپزخانه آمدم بیرون اما دو قدم از در آشپزخانه بیرون نرفته بودم که دردی ناآشنا را تو کف پای چپم احساس کردم. چند سانت پایین تر از آن میخچه ی کوچولوی بی آزار یک تکه شیشه نه چندان کوچک تو پام فرو رفته بود و دور و برش خون زده بود بیرون. غافلگیر شدم.
مامان که آمد خانه فوری پرسید کدام لیوان را شکسته ام و منم گفتم "از اونا که دهنشون گشاده". مامان بهم پرید که دختر اینکه فرانسوی بوده! واااااااااای از دست تو... بعد خواست یک سری حرف دیگر بزند که کف پایم را بهش نشان دادم و او دلش سوخت. رفت بتادین آورد و چسب زخم که پام را پانسمان کند. یاد روزی افتادم که چهار پنج ساله بودم و بابا مرا با دوچرخه برده بود بیرون که هوایی بخورم. نمی دانم چی شد که یکهو دیدم من و بابا داریم تو هوا پرواز می کنیم. بعد فهمیدم پام رفته بوده لای چرخ جلو و دوچرخه قفل کرده بوده . پام بدجوری زخمی شده بود. همین پای چپم بود، جای زخمش هنوز مانده. بابا می گوید خدایی بوده که آن روز پام لای چرخ قطع نشده، چه می دانم، شاید همین طور باشد.
۲۵ نظر:
اول D:
یه بار که بچه بودم یک گلدون شیشه ای روی پام خرد شد. کاملا یادم هست که پام به معنای واقعی کلمه آش و لاش شده بود اما نفهمیدم که چرا من رو برای بخیه به درمانگاهی جایی نبردن. هنوز جای زخمش روی پامه.
یادمه بچه که بودم با نایلون زنبور گاوی هایی که به انگورهای کیشمیش شده ی درخت می چسبیدن رو می گرفتیم بعد با چوب نیش زنبور بدبخت رو در میاوردیم و به دمش نخ می بستیم زنبور رو ول می کردیم و می رفت بالا بعد نخ رو می کشیدیم و می شد اسکادران هوایی ما در محله! بی ربطی اون ماجرای زنبوری که تو گفتی به بی ربطی این کامنت به این پست در. :-)
نمیدونم از چه کلمه ای استفاده کنم ولی پستت خیلی ساده و باصداقت بود
از این جاش خیلی خوشم اومد: "نمی دانم چی شد که یکهو دیدم من و بابا داریم تو هوا پرواز می کنیم"
منم 6 سالم بود چندتا پشتی در طول هم گذاشتم, خیز گرفتم و چنان پرشی کردم که روی پشتی آخر لیز خوردم و پام شیکست :)
راست می گی, منم زیاد موضوعی ندارم واسه نوشتن
یعنی دارما ولی هروقت خودش بیاد باید بنویسم, عقیده دارم نباید زورکی فکر کرد و نوشت؛ چون دیگه این جوری اصل نیست
سلام ... اولا مواظب باش دل و رودت نریزه بیرون از اون زخم
ثانیا ببخشید جار برقی ندارین شووما ؟
ثالثا مادر من مدتهاست لیوان فرانسویهاش را قایم کرده و برای ما یک کوزه سفالی گذاشته ... آب از کوزه خوردن صفایی داره که نگو
1-حساسیت مامانت نسبت به کریستال های فرانسوی اش منو یاد ماانم انداخت. من و خواهرم هربار ظرفی چیزی میشکوندیم تیکه هاشو میریختیم تو کیسه و میرفتیم دور و ور خونه یه جایی گم و گورش میکردیم.(خونمون جایی بود که دور و ورش خیلی باغ و بلاغ زیاد بود.)
یعنی حتما باید بلایی سرت بیاد که موضوع برا نوشتن داشته باشی؟:)
توصیف خوبی بود. اما اون دو-سه تا خرافه ای که لابلاش گذاشته بودی یه ذره مشکوک بودها.
حالا که کار از کار گذشت. ولی این بار اگه دسته گل به آب دادی، تا شعاع چند متری سانحه رو چک کن تا دیگه از این اتفاق ها نیفته.
2-از استدلال زنبوریت خیلی حال کردم. حتا یه منطقی توش هست.من مطمئنم.من به تو ایمان دارم
درخت ابدی کی بهت گفت بین کامنت های سریالی من بیای.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اه میدونستم اینجوری میشه.
3-میخچه ی سربراهی داری که تا الان تولید مثل نکرده.
4-من و نسترن(دختر عمه ام) هم از یه رودخونه ی کوچیک که از ته حیاط(باغ)خونه نسی اینا رد میشد همیشه با چوب چیز میز میگرفتیم.
چیزای الکی و اشغالی.اما به هرحال ما دوس داشتیم اینکارو انجام بدیم.
5-در خلال پستت معلوم شد کلن تو خونه اهل کار نیستی.
میخواستم یه خواستگار خوب برات بفرستم.اما صرفنظر کردم.کاری نیستی.
6-دختر این چه کاری بود کردی؟ بیکار بودی؟یهو پاتو کردی لای پره های چرخ؟
من اگه جای بابات بودم یه کتک مفصل میزدمت.جدی میگم.
اصلا و ابدا خواستگاره رو نمیفرستم.جوون مرگش میکنی.
7-نازنازی خانوم پات یه فسقلی بریده چیکار به دستت داره؟؟؟؟؟؟؟ اصلا بهونه ی محکمه پسندی نبود.
نه تنها خواستگارو نمیفرستم که محکوم به اعدام هم میکنمت.(بعدش هم دولت تعیین میکنم)
8-ببینم اینهمه کامنت گذاشتم تلافی این تاخیرم رو کرد یا نه؟
نبودم.مسافرت بودم.
ببخشید.
از شوخی گذشته خیلی که زخم بدی نیست هان؟
خوب شدی یا نه؟
به موش کور:
از این زخم ها تا دلت بخواد من دارم.
حداقل 5 بار سرم شکسته. یه بار هم خوردم زمین و درسته گوشت و پوست روی زانوم کنده شد و من درحالیکه به سفیدی استخون زانوم نگاه میکردم از حال رفتم.(کسی هم منو نبرد اونروز دکتر.)
الهی بچهام آخرش خیلی تلخ بود. خیلی قشنگ نوشته بودی جونو.
به موش کور:
می خواستم بگم بخیه و درمانگاه و این سوسول بازی ها به بچه های نسل ما نمی خورد که یادم اومد منو بردن بیمارستان D: البته ظاهرا رویا هم تجربه ایی مشابه تجربه تو رو داشته. ر.ک کامنت نهم حرفخونه :)
انقدر حال کردم با این خاطره ات. واقعا جالبه برام ببینم چه جوری میشه به دم زنبورهای به اون کوچولویی نخ بست. راستی نیشتون نمی زدن؟
به warrior:
میدونی هروقت اسم تو رو می بینم یاد بیوولف می افتم:)
وقتی کسی بهم میگه حرفات بوی صداقت میده احساس میکنم حرفی زدم که نباید می زدم D:
من زیاد می نویسم اما تو یه سالنامه طوسی رنگ که واسه سال هشتاد و هفت ِ. هر چیزی که می نویسم یه جور گزارش روزانه ست که فقط خودم بهش علاقه دارم. راستی، تاخیر تو داره طولانی میشه ها!
به حماقت نکن:
راستش با جارو شارژی که نمی تونستم شیشه ها رو جارو کنم چون ظریف ِ و فقط به درد جمع کردن آشغال های ریزه میخوره. اون جارو بزرگه هم که ماشالله انقدر سنگینه هروقت باهاش کار میکنم تا دو روز کمر درد و آرنج درد دارم.
یه بار با کوزه سفالی آب خوردم جدن عجب صفایی داره.
به حرفخونه:
1. منم قصد داشتم آثار جرم رو پاک کنم اما اون شیشه نامرد ناغافل رفت تو پام و مصدوم شدم و دیگه یادم رفت آثار جرم رو پاک کنم.
2. تو عزیز دلمی!
3. همه همینو میگن. زندگی مسالمت آمیزی داریم با هم.
4. می فهمم چه حالی میده این کار حتا اگه آدم فقط چیزای آشغال گیرش بیاد.
5. یادم باشه از این بعد حواسمو جمع کنم هر حرفی رو نزنم :دی
6. بابام هنوز که هنوزه وقتی این خاطره رو واسه کسی تعریف میکنه بغض میکنه. یه جوری آروم نشسته بودم رو لبه پیاده رو و بی سر و صدا گریه می کردم الان که یادش می افتم خودم دلم واسه خودم کباب میشه :))
7. دست واسه نوشتن میگی رویا؟ منظورم این نبود که نمی تونم بنویسم. مثل خیلی وقت های دیگه حرفم نمیاد.
8. رسیدن به خیر عزیزم. کامنت هات رو که دیدم خیلی خوشحال شدم. الان خوبم. خوبه خوب.
به درخت ابدی:
نه لزوما یه سانحه؛ یه چیز غیر معمول باید تو زندگیم رخ بده. مثل چند روز دیگه که باید برم دانشگاه، یا دیشب که رفتم جشن عروسی یکی از دوستام. یه چیزی باید اتفاق بیفته که بتونم ازش بنویسم.
به قول مجری های تلویزیونی به نکته خوبی اشاره کردی! اون قضیه صلوات فرستادن رو وقتی بچه بودم از زبون عمه ام شنیدم. اون روز که خاک انداز گم شده بود دیدم ناخودآگاه دارم زیر لب صلوات می فرستم. اون خط کشیدن دور آدم مریض رو هم از سمفونی مردگان یاد گرفتم.
چرا تلخ هدی؟ داداشام که تا دو روز با دیدن من که تو خونه لی لی کنان راه می رفتم غش غش می خندیدن. خودمم خنده م می گرفت. تو هم بخند *-:
این فیلمایی که گفتم رو یکی مثل این که دیده اومده کامنت گذاشته معرفی کرده !!
نه نیش نمی زدن. نخ بستن به دم زنبورها تابستونا یکی دو ساعت از برنامه ی روزانه ی ما بود. اونم توی حیاط ما که پر از درخت انگور بود.
@ حرفخونه:
اوه اوه. واویلا واویلا.
ارسال یک نظر