چهارشنبه، آذر ۱۶

نگار با دوربین موبایلش از بابابزرگ فیلم گرفته که نشسته توی آشپزخانه، تکیه داده به کابینت، پیژامه ی سفید پشمی اش را پوشیده و پلیور سورمه ایی و کلاه بافتنی ایی که از وقتی که من بچه ی کوچکی بودم دیده ام که زمستان ها سر می گذارد. یک ساقه شنبلیله توی دستش گرفته و دارد از مامان بزرگ می پرسد این علف است؟ ساقه های بی برگ ِ جعفری را که قبلا پاک کرده، توی یک دسته ی مرتب کنارش چیده. مامان بزرگ می گوید "با!" کاش می شد صدایش را نوشت. وقتی که تعجب کرده، یا دارد ادایش را در می آورد، با خروج حجم زیادی هوا از توی ریه هایش می گوید "با!" بابابزرگ با تعجب می گوید "علف نیست؟" مامان بزرگ می گوید "شنبلیله!" بابابزرگ می گوید "شنبلیله؟" با یک لحنی می گوید شنبلیله انگار اولین بار است اسمش را می شنود. می گوید "شنبلیله نیست. ببین، برگاش نازک تر از شنبلیله س." مامان بزرگ بی حوصله سکوت می کند. نگار به بابابزرگ نزدیک می شود. بابابزرگ توی دوربین نگاه می کند و می پرسد "داری فیلم می گیری؟" نگار می گوید "نه، عکسه." بابابزرگ چند ثانیه توی دوربین خیره می شود و بعد سرش را پایین می اندازد. دوربین نگار می رود روی دست بابابزرگ که ساقه ی شنبلیله را گوشه ایی جدا از بقیه سبزی ها می گذارد.

۸ نظر:

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

پس هنوز زنده ای

Juno گفت...

به Amir A N:
بعله.

درخت ابدی گفت...

بانمک بود. آخرش هم کار خودش رو کرد.
خوب کردی برگشتی. دلم برات تنگ شده بود.

Juno گفت...

به درخت ابدی:
برا منم بانمک بود. تصورشم نمی کردم بابابزرگم بشینه سبزی پاک کنه.
منم دلم برات تنگ شده بود. البته باید اعتراف کنم وبلاگ پرشین بلاگت رو با موبایل می خوندم.

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

قصد دارم کامل بنویسم راجع بهش اما به صورت خلاصه و با فرض اینکه جنگ محدود خواهد بود شما رو به نوشته ی قبلی خودم به عنوان "در انتظار دشمن بزرگ" رجوع میدم.

Indie Barfly گفت...

زندگي :دي

Juno گفت...

به ایندی بارفلای:
چطوری؟ تو هم بدتر از من هفتاد سال یه بار می نویسی :)

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

از جنبه معمولی زندگی من نه پیپی مونده نه قهوه ای نه شکلاتی ;)