اینجا کلاس مکتب های ادبیه. استاد داره درباره مکتب کلاسیسیسم حرف می زنه. پری، دست ِ چپ ِ من نشسته و تند تند جزوه می نویسه، ندا، دست راست ِ من نشسته و داره توی گوشی ِ فاطی عکس های جشن عقد خواهرش رو می بینه. من دارم سعی می کنم با خودکار بیک ِ آبی روی میز بنویسم «حشمت الله طبرزدی». ندا، من و خودکار بیک ِ آبی و حشمت الله طبرزدی رو می بینه و می پرسه «حشمت دوست پسرته؟»
۱۳ نظر:
نامرد مخ عجب آدمی رو زدی . دست مریزاد!
حالا واقا حشمت دوست پسرته؟
چی شده بود که یاد اون شخصیت افتادی؟ :)
به حماقت نکن:
مخ زدن بیشتر کار پسرهاست البته :)
به هدی:
نه، دوست پسرم نیست. هدی من به خاطر کامنتی که واسه پست قبلیت گذاشتم شرمنده ام، دیروز که خوندمش دیدم خیلی تلخه.
به warrior:
حشمت الله طبرزدی چند روز پیش به نه سال زندان و 74 ضربه شلاق محکوم شد.
نمی دونم چرا این کار رو کردم. دلم گرفته بود.
*-:
معلومه کلاس پرباریه، چون هر کی به روش خودش داره کلاسیک عمل می کنه.
سر کلاس بعدی اسم ضیا نبوی و سر کلاس بعدی اسم آریا آرام نجاد و سر کلاس بعدی اسم مجید توکلی و سر کلاس بعدی اسم عماد بهاور و سر کلاس بعدی ...
به هدی:
*-:
به درخت ابدی:
کلاس خوبیه، اگه حالم خوب باشه به حرفای استاد گوش می کنم.
به موش کور:
... :(
نه سال يه عمره... يه عمره... لعنتيا نه سال يه عمره...
دلم گرفت
دلم گرفت
به من و من:
لعنتیا آدم نیستن که این چیزا رو بفهمن.
به warrior:
چی بگم...
ارسال یک نظر