پنجشنبه، تیر ۹

نوشتنم نمی آید. فکر می کنم هرچیزی بنویسم مزخرف از آب در می آید. اما اگر ننویسم، اگر روند ننوشتن را ادامه بدهم می ترسم وضع بدتر شود. می ترسم فراموش بشوم.  یک چیز غم انگیز! الآن یک صحنه ایی از فکرم گذشت، صحنه ایی از گذشته که تلخ بود و همین یک لحظه یادآوری اش مزه ی زهرمار می داد. نمی گویم چه صحنه ایی چون نگران مزه ی دهان شما هستم. می بینید. برگشته ام. جایی نرفته بودم. اینترنت نداشتم. یعنی در اصل کامپیوتر نداشتم. یعنی هیچ وقت کامپیوتر نداشته ام. من همیشه از کامپیوتر داداش بزرگه م استفاده می کنم. چرا خودم ندارم؟ تا حالا بهش فکر نکرده ام. آهان چرا. پول ندارم که بخرم. یعنی دارم ولی دلم نمی آید باهاش کامپیوتر بخرم. اگر مامان بخرد خب البته استقبال می کنم اما مامان نمی خرد چون اعتقاد دارد من آدم بی جنبه ایی هستم و اگر کامپیوتر شخصی داشته باشم و روم به دیوار ای دی اس ال هم داشته باشم، عملا روزهایم را به صورت فاجعه آمیزی به چیز می دهم. البته مامان نمی گوید روزهایت را به چیز می دهی. مامان در نهایت می گوید روزهایت را هدر می دهی. من خودم هم خوشم نمی آید بی ادب باشم اما زندگی عصبانی ام کرده. آدم باید خیلی خویشتن دار باشد که وقت عصبانیت بی ادب نباشد. که من نیستم. خیلی هم بی اعصاب و بی صبر و عجولم. همین چند روز پیش نمی دانم چه کار کردم که ممد برگشت به من گفت تو هیچ وقت نمی فهمی خوشحالی ینی چی چون خیلی بی صبری. حرف تکان دهنده ای بود اما من خوشم آمد. کلن از حرف های ممد خوشم می آید. به او می گویم sage. آدم جالبی است. دیروز بهش گفتم خیلی دوستش دارم نه به خاطر اینکه برادرم است، بلکه به خاطر اینکه واقعن آدم خوب و جالبی است. ممد گفت به هرحال خودش از خودش خوشش نمی آید. تعجب نکردم چون وقتی همسن او بودم من هم از خودم خوشم نمی آمد. الآن؟ کلن با خودم رفاقت ندارم. یادم هست، بچه تر که بودم، چون احساس می کنم هنوز هم بچه ام، همیشه با خودم می گفتم باید یک جوری زندگی کنی که وقتی پیر شدی آهنگ مای وی را که گوش می کنی دلت خوش بشود. از خودت خوشت بیاید. از کارهایی که کردی. حتا کارهایی که نکردی. یک جوری زندگی کنی که اقلن وقتی پیر شدی، اگر شدی، با خودت در صلح باشی. فکر قشنگی بود. واقعن فکر قشنگی بود، ولی به هرحال، خودم هم می دانم، بچه ی کوچک ساده دلی بودم.

گیر کرده ام. آیم استاک! بلد نیستم این پست را تمام کنم. چه کارش کنم؟ ما که با هم رفیقیم، رودربایستی نداریم با هم. ایرادی ندارد من پستم را همین طور ناقص و نصف و نیمه بگذارم اینجا؟ هان؟ مگه توی این کافه ی خلوت ما چند نفریم؟ شاید موش کور باشد، درخت ابدی، شاید شاید آقای پیپ قهوه شکلات، من، و سایه ام. هوم؟ با شما که رودربایستی ندارم. این متن کور و کچل را می گذارم اینجا. دلم نمی آید بگذارمش کنار صد و سیزده پست خاک خورده ی غمگین ِ دیگری که توی درفت هام دارم.

۴ نظر:

درخت ابدی گفت...

به نظر من که ناقص تموم نشد.
تو از الان داری به زمان پیری فکر می‌کنی؟ به سن ما برسی، احتمالا به حیات پس از مرگ فکر می‌کنی لابد:)
یه دستی به سر و گوش پیش‌نویسات بکش و یواش‌یواش منتشرشون کن. حیفه که ننویسی. قلمت رو دوست دارم.

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

این آقای پیپ، قهوه و شکلات رو خیلی خوب اومدی... صد امتیاز مثبت

اون درفت هارم نمیخوای خودت بده ما یه کاریش می کنیم

Juno گفت...

به درخت ابدی:
حیات پس از مرگ :-))
نه درخت جون، دیگه به پیری فکر نمی کنم. این فکر مال چند سال پیشه. ولی در کل منظورم از پیری نود سالگی نبود. منظورم بیشتر دوره ی میانسالی بود که آدما بر میگردن به زندگیشون نگاه میکنن و اکثرا هم دپ می زنن.

یه فکری به حالشون می کنم.
مرسی:-)

Juno گفت...

به آقای پیپ قهوه شکلات:
اینهمه نوشتم تو فقط از همون یه تیکه که اسم خودت رو آوردم خوشت اومده؟ :-))

باشه. بذار ببینم چیز به درد بخوری پیدا می کنم. خبرت می کنم D: