با نسترن ایستاده بودیم دم در اتاق کپی منتظر که جزوه ی رمان مان آماده شود. فریده و پری آنطرف تر ایستاده بودند و سعی می کردند یک چیزی را پرینت کنند. فریده من را دید و انگار بخواهد حرفی بزند دهانش را باز کرد اما صدایی ازش درنیامد. آمد جلو با دهان نیمه باز. گفت یاسی فلشت رو گرفتی؟ گفتم نه. فریده گفت به نسی نگفتی؟ حسم می گفت الان یک بلبشویی پیش می آید و مطمئن بودم که پیش می آید چون در پیش بینی اتفاقات گند رقیب ندارم. گفتم نه، نگفتم. فریده گفت نسترن، دوشنبه هفته پیش سر کلاس ِ فلانی فلش یاسی رو بهت دادم گفتم من امروز نمی بینمش تو که داری میری خونه شون بهش بده. نسترن پرید که نه، به من ندادی. فریده گفت نسترن من یادمه بهت دادم صحنه ش رو دقیقن یادمه پری هم بود قشنگ یادمه گذاشتی تو کیفت... نسترن داد زد که وقتی می گم به من ندادی یعنی ندادی. من اصلن یادم نمیاد چیزی از تو گرفته باشم. فریده گفت یعنی چی، من میگم صحنه ش رو دقیقن یادمه، نود سالم نیست که هوش و حواس نداشته باشم. میگم پری هم بود. پری بیا اینجا. گفتم بچه ها این حرف های شما برای من خیلی نوستالژیکه. می دونین، یاد وقتی افتادم که بچه دبستانی بودیم. اوف. چقدر از این حرفا داشتیم باهم. خانوم اجازه احمدی مدادمون رو از پنجره پرت کرد تو کوچه. خانوم اجازه احمدی تف کرد به کفش ما. خانوم اجازه احمدی موهای ما رو کشید. خانوم اجازه احمدی به ما گفت خر. اینکه گیر داده ام به احمدی برای اینست که وقتی پنجم دبستان بودیم یک بچه ایی به اسم احمدی توی کلاسمان بود که یک مقدار زیادی خبیث بود. به هرحال. اینها را تعریف کردم که چند قطره آب روی آتش خشم فریده و نسترن ریخته باشم ولی ظاهرا آن مقدار آب برای خاموش کردن آتش به آن بزرگی خیلی ناچیز بود. فریده با یک لحن تهدید آمیزی به نسترن گفت من فلش رو دادم بهت نزن زیرش. نسترن گفت خانم ِ فلانی (یعنی فامیل فریده) حرف دهنت رو بفهم و نذار آخر سالی با خاطره ی بد از هم جدا شیم. گفتم بابا بی خیال! یه فلش مسخره که این حرفا رو نداره. حتمن به خودم دادین یادم نیس. نسترن بدون اینکه حرفی بزند دوان دوان رفت. فریده برافروخته رو به من گفت یاسی به قرآن من بهش داده بودم. گفتم تو رو خدا میشه بی خیالش شین؟ فریده رو به پری کرد و گفت این کجا رفت؟ پری شانه بالا انداخت که چه می دونم. بعد فریده دست پری را کشید و با هم از مسیری رفتند که نسترن یک دقیقه پیش دوان دوان رفته بود.
آقای میم را آنطرف تر دیدم. ما پشت سرش بهش می گوییم مخمل. من نمی دانم چرا. این اسم را مریم روش گذاشته که سابقا با این آقای میم این لاو بودند. چند تا پوستر توی دستش بود. گفتم اینا کین؟ گفت ببین. جانی دپ بود و برد پیت و ال پاچینو. ال پاچینو را که دیدم گفتم دوسش دارم. گفت آره؟ ال پاچینوی هفتاد ساله رو دوست داری منه بیست ساله رو دوست نداری؟ پقی زدم زیر خنده. گفتم دزد گوشیم پیدا شد. گفت برو. گفتم بیا. گفت تا حالا ندیدم کسی گوشیش پیدا شه. گفتم برای من شد. من نظر کرده ام. خندید. کنار استخر ِ جلوی دانشکده مسیرم را کج کردم و گفتم خدافظ. گفت مگه نمیای کلاس؟ گفتم خسته م. گفت بیا جلسه آخره. تو دلت می مونه جلسه آخر رو نبودی ها. گفتم وسوسه نمیشم با این حرفا. خسته م می خوام برم. گفت مگه موحد رو دوست نداری؟ دلت میاد این جلسه آخر نبینیش؟
هندزفری توی گوشم بود و داشتم آهنگی از جیمز بلانت گوش می کردم، های. ربطی به حالم نداشت ولی به هرحال آهنگ قشنگی بود و آهنگ قشنگ را هروقت گوش کنی لذت دارد. می دانم دارم چرند بهم می بافم ولی به هرحال. رفتم توی کلاس. ردیف دوم فریده نشسته بود کنار پری. چشم هاش قرمز بود؛ معلوم بود گریه کرده. دو ردیف بعدتر نسترن نشسته بود بین مریم و زهره. چشم های او هم قرمز بود. خدایا. رفتم توی ردیف خانم های چادری نشستم و باعث تعجب حضار شدم. دو سه دقیقه بعد موحد آمد. پشت سرش ما دخترها او را به اسم کوچک صدا می زنیم. چون عاشقش هستیم.
یکی از پسرها برگه ایی دستم داد. نگاه کردم دیدم از بالا تا پایین توش با رنگ های مختلف چیز نوشته اند. پسر گفت واسه روز آخره. یه چیزی بنویس. گفتم چقدر وقت دارم؟ گفت از حالا دو دقیقه. کلافه نگاه کردم به دور و برم. بعد دوباره به برگه ی خداحافظی. اکثرا نوشته بودند چه خوب تموم شد. دلم گرفت. ماژیک نوک نمدی سبز رنگم را از توی کیفم درآوردم و نوشتم چهار سال بی سلام... خداحافظ. نگاه کردم به پسر. گفت بده به بغل دستیت. برگه را دادم به بغل دستیم.
موحد برایمان آرزوهای قشنگ کرد. گفت تک تک ما را دوست دارد. گفت همیشه ما را به یاد خواهد داشت. گفت مواظب خودمان باشیم. آدرس جی میلش را نوشت روی وایت برد و گفت برام بنویسید. گفتیم می نویسیم. من چشمم پر از اشک بود. توی دفترچه یادداشتم نوشتم درسته که خیلی از روزهاش گند بود، اما دلم براش تنگ میشه. پایین ترش نوشتم مخصوصن واسه موحد. یک خورشید کوچولوی سبزرنگ زیرش کشیدم و تاریخ زدم یازدهم ِ خرداد ماه ِ هزار و سیصد و نود.
۷ نظر:
خوب پس :
۱. تبریک می گم. فراغت از تحصیل غم انگیز هست و بعدش دچار این بحران میشی که حالا باید با این زندگی چه کنی.
۲. اون دو نفر رفاغتشون دو زار هم نمی ارزیده روز آخری بهانه کردن که خلاص شن از هم.
۳. فلشت عکس خانوادگی و فیلم رسوایی اخلاقی نداشته باشه گم شدنش اتفاق بدی نیست.
۴. دانشکدتون استخر داره جلوش؟ استخر؟
۵. استادای خوب و تک و توک دو سه نفر از بچه ها و بعضی شبهای امتحان و تحویل پروژه همه ی خاطرات من از دوران دانشجوییم هستش.
رفاقت با قاف هستش. اون فراغت هستش که با غین هستش.
1. مرسی. از قبلش هم مطمئن نبودم باید باهاش چیکار کنم.
2. در هر صورت از دست هم خلاص می شدن. توی روابط دوستی دانشگاهی ِ ما خرابی از حد گذشته بود.
3. خودتی فیلم رسوایی اخلاقی D:
4. آخه توی دایره لغات من به حوضی که خیلی بزرگ باشه دیگه نمیگن حوض میگن استخر.
5. استادای خوب؟ بابا خوش به حالت. من فقط دو تا استاد خوب داشتم یکیش ترم دوم که بودیم رفت آلمان اون یکیش ترم پنجم که بودیم اومد ایران.
6. بهبه، پس بهسلامتی فعلا فارغالتحصیل شدی. گفتم فعلا، چون احتمالا ادامه میدی.
7. زندگی جدید، فلش جدید. من اگه بودم، دیگه با نسترن دوست نمیشدم:-)
8. از دوران دانشگاه من چند تا دوست خوب موند که هر هفته همدیگه رو میبینیم و "شاهنامه" میخونیم. الان که فکرشو میکنم، میبینم دلم واسه اون روزا تنگ شده.
9. مگه جا نبود که رفتی قاتی کلاغسیاها؟!
10. موحد چی درس میداد؟
11. بد نیست به فکر کتابی واسه ترجمه باشی.
6. مرسی:-)
نمی دونم. فعلن فقط دارم بهش فکر می کنم :-))
7. همون موقع هم نمیشد به این رابطه گفت دوستی. امتحانا که تموم شه رابطه ی منم با بیشتر بچه های دانشگاه تموم میشه.
8. حسودیم شد!
9. دخترای خوبین. از اون فاطی کماندوهای کلاغ سیاه نیستن. فقط یه ذره با ما فرق دارن.
10. ترم پنج و شیش تاریخ ادبیات انگلیسی، ترم هشتم هم شعر انگلیسی.
11. ایده ی خوب و وسوسه کننده اییه، ولی هنوز جرئتش رو ندارم :-)
نه خوب نیستم... تو این دنیا خوبی نمونده... حس و حالی حتی واسه من که به همه دپرسا فحش میدادم نمونده... الان قضیه زندگی نیست ... مسابقه با زمانه
میخوای بگی تا حالا تو دلت به منم فحش می دادی؟ D:
ارسال یک نظر