دوشنبه، بهمن ۴

توی روزهای امتحانات، هر بار که امتحانی را خراب می کردیم شش نفری می رفتیم پارک کنار دانشگاه که مغزمان ریفرش شود مثلا. از نه تا امتحانی که داشتیم، بعد از پنج تا از امتحانات  رفتیم پارک. دیگر پارکبان ها و گربه ها و حشرات و گنجشک ها و درخت ها و نیمکت های توی پارک عادت کرده بودند هر دو سه روز یکبار -در یک مورد دو روز پشت سر ِ هم- شش دختر را ببینند که بی هدف و سرگردان با گردن های کج توی پارک می چرخند و "چیز" می خورند. این چیز که می گویم یا بستنی بود یا چیپس یا مانچی یا کرانچی و کلن از این جور هله هوله جات. نه که خیلی توی امتحان هنرنمایی کرده بودیم، خودمان را تحویل هم می گرفتیم. البته من آنقدرها هم ناراحت نبودم، کلن دغدغه ی امتحان و نمره چیزی نیست که کشتی هام را غرق کند. 

گفتم شش نفری می رفتیم. پری که به عنوان راننده جایش کاملا خوب و راحت بود. فریده جان هم که سرقفلی ِ صندلی کنار راننده را دارد اساسا. بیچاره، من و شبنم و فاطی و نسترن بودیم که باید یک جوری خودمان را آن پشت جا می دادیم. البته جایمان آنقدرها هم ناراحت نبود. اصولا شبنم ِ چهل و سه کیلویی را می شود تو هر سوراخ سنبه ایی توی ماشین جا داد. حتا می شود گذاشتش روی داشبورد و با دست نگهش داشت که مثلا موقع ترمز گرفتن ِ ناگهانی پرت نشود پایین. در واقع، مشکل اصلی ِ ما وضعیت مضحکمان بود. پری می گفت "احساس می کنم راننده سرویس مدرسه م."

امروز امتحانات من تمام شد. از نه تا درس تا حالا نمره ی دو درس را زده اند. یکیش را می دانستم که می افتم، نیفتادم ؛ شانزده شدم. آن یکی را مطمئن بودم نهایت هیجده می شوم، نشدم، چهارده شدم. اخیرا به نتایج جالبی درباره خودم و دنیا رسیده ام. اینکه دنیا منتظر است ببیند چی تو کله ی من می گذرد، بعد برمی گردد  دقیقن برعکسش را می گذارد تو کاسه ام. تصمیم گرفته ام از این به بعد "عوضی" فکر و احساس کنم. نه همیشه البته، گاهی اوقات. چه می دانم، شاید زندگی اینجوری بهتر شد. هان زندگی؟! اینجوری بهتر می شوی؟

۲۹ نظر:

عمو آلبرت گفت...

ولی من هرچی رو که مطمئن باشم می افتم،حتما می افتم...هرچی هم که مطمئن نباشم،بازم می افتم! :دی

absolution گفت...

عمو که کلا می افته :))
تو هم زیاد به قول خودت عوضی فکر نکن به نفعت نیست :))
راستی اون شبنم و داشبورد و خوب آمدی جانم :))
من نمی دونم شما دخترا تا امتحاناتون تمام میشه چرا احساس میکنین کوه کندین :))
البته دور از جون... توهین نشه :))

Juno گفت...

به عموآلبرت:
خوشم میاد تکلیفت با خودت روشنه D:

Juno گفت...

به absolution:
دیروز به یکی از همکلاسی های پسر می گفتم دیشب -یعنی شب قبل از امتحان- فقط دو ساعت خوابیدم. گفت من نمی دونم شما دخترا چرا یه شب خوابتون کم میشه تو بوق و کرنا می کنید. می گفت خودش دو شبه که نخوابیده.

مهشيد گفت...

منم فكر نميكردم مشروط بشم اما شدم م م م م م ..:)

درخت ابدی گفت...

البته، من فکر می‌کنم مخصوصا بهشون گفتی خراب کردی تا 5نفری نریزن سرت!
طفلک چقدر شبنم رو خوار و خفیف کردی:)
این متنت رو قشنگ نوشتی.
(دیروز کامنت‌دونی بلاگر طلسم شده بود و باز نمی‌شد.)

Juno گفت...

به مهشید:
تو هم یه چیز دیگه فکر می کردی یه چیز دیگه شد؟ اشکال نداره. بیا تو هم مثه من از این به بعد برعکس فکر کن.

Juno گفت...

به درخت ابدی:
نه واقعا. من امتحانات این ترم رو خیلی بد دادم. الان نمره ی یکی دیگه از شاهکارام رو دیدم. توی این درسی که شونزده شدم هم نمره ی کلاسیم جور ِ نمره امتحانم رو کشید.

واقعا حس کردی خفیفش کردم؟ طفلی. قصدم این نبودا.

مرسی درخت جان :)

-تو وبلاگ من و من بد و بیراه گفتم به سیستم کامنتینگ ِ پرشن بلاگ، بلاگر ِ خودمون آبروریزی کرد.

absolution گفت...

:))
پس به این موضوع واقفی :))
راستی تو هم از دست اون شبنم زجر میکشی؟!
من نمیدونم چرا شبنم ها زجر آورن...
اسمت شبنم که نیست؟ :))

موش کور گفت...

عوضی فک کن ولی عوضی نباش. من خودم یک بار یک آدم عوضی رو دیدم. خیلی بد شد. کلی هم اذیت شدم.

falsch گفت...

واقعا چرا ما دخترا همه چی رو بوق و کرنا میکنیم ؟

به نظر من شبنم رو خفیف و خوار نکردی .تازه کلی آدم غبطه میخوره به وزن 43 کیلویی اش D:

falsch گفت...

نت نداشتم دیر کامنت دادم‌ها . یه وقت فکر نکنی امتحان داشتم و اینها !

Juno گفت...

به absolution:
آره، واقف شدم :))
نه، چرا؟ انقدر دختر خوبیه. انگار دل پری از شبنم ها داریا D:

Juno گفت...

به موش کور:
یعنی می خوای بگی تو عمرت به پست فقط یه آدم عوضی خوردی؟ :-)

Juno گفت...

ّبه هدی:
فکر کنم این مساله به بحث و بررسی بیشتر نیاز داره. ولی راستی مگه واقعا ما همه چی رو تو بوق و کرنا می کنیم؟

آره. هی می خوره که چهل و سه رو بکنه چهل و چار ما بهش می گیم بی خیال همینجوری خوش تیپ تری.

اگه نمی گفتی من واقعا فکر نمی کردم که امتحان داری. حالا که گفتی می گم نکنه واقعا امتحان داشتی؟ D:

falsch گفت...

D: نه واقعا نت نداشتم .

absolution گفت...

آره بابا...
یکیشون تو گروه کرما هست...
زده با خاک یکسان کرده گروه و!!
یکی هم تو دانشگاهه که چیزی نگم بهتره :))

Warrior گفت...

یادش بخیر
ما هم از این چرخ‌زدن‌ها زیاد داشتیم
هم با رفقا بعد از امتحانا مخصوصاً بعد از آخرین امتحان ترم. یاد بهار افتادم که تو دانشگاه می‌رفتیم سراغ درخت توت‌هاآویزونشون می‌شدیم. بعد با دست‌های سرخابی می‌رفتیم به سمت دستشویی تا بشوریمشون

دیس ایز دِ مومِنت :D

Juno گفت...

به absolution:
می خوای من بهتون راهکار بدم؟ اخراجش کنید!
اون شبنم ِ دانشگاهی رو هم چون دقیقن توضیح ندادی چه مشکلی براتون ایجاد کرده نمی تونم راهنماییت کنم :-)

Juno گفت...

به warrior:
لباساتون رنگی نمیشد؟
تو درست تموم شده نه؟
من که از حالا در حال وداع با دانشگاهم. دلم براش تنگ میشه، واسه همه چیزش. حتا واسه اون آقای بداخلاق و گنددماغ ِ آموزش. هی. دارم احساساتی میشم D:

درخت ابدی گفت...

خوار و خفیف کردن تازه حسن تعبیر بود. شخصیت‌ها خرد شده بابت چیزی که نمی‌دونیم چه خبر بوده!

Warrior گفت...

چرا، لباسامونم رنگی میشد
آره درسم تموم شده :)
ایشالا بخون واسه ارشد تا دلت تنگ نشده

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

باید کاری کنی که برنامه خدا به هم بخوره.

Juno گفت...

به درخت ابدی:
درخت جان؟ این تازه حسن تعبیر بود؟ اینجور که تو می گی من باید برم از شبنم حلالیت بخوام :-))

Juno گفت...

ّبه warrior:
مرسی :-)
واسه ارشد قصد ندارم بخونم.

Juno گفت...

به حماقت نکن:
کی؟ من؟

پیپ، قهوه، شکلات گفت...

گلستان سعدی جاش البته رو سر ماست اما نه نخوندم ... اگه نشر سعدی مثل ماست که وای به حال سعدی ( آیکون تواضع )

Warrior گفت...

@ Juno: :)

من و من گفت...

تو بنويس ما به زور فول شكن هم شده ميايم مي خونيمت
بنويس خواهر من!
د بنويس لامصب
د بنويس فلان فلان شده!
د بنويس بيب بيب
ياه ياه ياه